اوحدی مراغهای (غزلیات)/بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد) از اوحدی مراغهای |
' |
| بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد | هر که عاشق گردد، او را در دل آرامی نباشد | |
| پختهای باید که: داند سوختن در عشق خوبان | بر چنین آتش گذشتن کار هر خامی نباشد | |
| از سر کوی تو راه باز گشتن نیست ما را | وین کجا داند کسی کش پای در دامی نباشد؟ | |
| سر که من دارم به نام تست هم پیش تو روزی | صرف خواهم کرد، تا بر گردنم وامی نباشد | |
| زندگانی خوش کجا باشد؟ که از لعل تو ما را | پرسشی هرگز نخواهد بود و پیغامی نباشد | |
| تا چه منظوری؟ که چیزی در نظر هرگز نیاری | تا چه معشوقی؟ که کس را از لبت کامی نباشد | |
| عذر خاموشی چه دارم؟ هم بباید گفت چیزی | گر نمیگویی دعایی، کم ز دشنامی نباشد | |
| گر چه بر ما حکم داری، جور کمتر کن، که هرگز | شاه را بر بندگان بهتر ز انعامی نباشد | |
| اوحدی را بنده کردی نام، ازین ننگی ندارد | بنده را گر راست میپرسی تو خود نامی نباشد |