اوحدی مراغهای (غزلیات)/درد دلم را طبیب چاره ندانست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (درد دلم را طبیب چاره ندانست) از اوحدی مراغهای |
' |
| درد دلم را طبیب چاره ندانست | مرهم این ریش پاره پاره ندانست | |
| راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان | حال دل غرقه از کناره ندانست | |
| طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز | هیچ منجم در آن ستاره ندانست | |
| یار به یک بار میل سوی جفا کرد | حق وفای هزار باره ندانست | |
| برد گمانی که: ما به عشق اسیریم | این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست | |
| خال بنا گوش اوز گوشه نشینان | برد چنان دل، که گوشواره ندانست | |
| قافلهی عقل را به ساعد سیمین | راه ز جایی بزد که باره ندانست | |
| دوش به خونی گریستم، که ز موجش | عقل به اندیشها گذاره ندانست | |
| سختی ازان دید، اوحدی، که به اول | قاعدهی آن دل چو خاره ندانست |