نظامی (هفت پیکر)/شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (هفت پیکر) (شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار) از نظامی |
' |
| شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار | یک سواره برون شدی به شکار | |
| صید کردی و شادمانه شدی | چون شدی شاد سوی خانه شدی | |
| چون شد آن روز غم عنان گیرش | رغبت آمد به سوی نخجیرش | |
| یک تنه سوی صید رفت برون | تا ز دل هم به خون بشوید خون | |
| کرد صیدی چنانکه بودش رای | غصه را دست بست و غم را پای | |
| چون ز صید پلنگ و شیر و گراز | خواست تا سوی خانه گردد باز | |
| در تک و تاب زانکه تاخته بود | مغزش از تشنگی گداخته بود | |
| گرد برگرد آن زمین بشتافت | آب تا بیش جست کمتر یافت | |
| دید دودی چو اژدهای سیاه | سر برآورده در گرفتن ماه | |
| کوهه بر کوهه پیچ پیچ کنان | برصعود فلک بسیچ کنان | |
| گفت آن دود گرچه زاتش خاست | از فروزندش آب باید خواست | |
| چون بر آن دود رفت گامی چند | خرگهی دید برکشیده بلند | |
| گلهی گوسفند سم تا گوش | گشته در آفتاب یخنی جوش | |
| سگی آویخته ز شاخ درخت | بسته چون سنگ دست و پایش سخت | |
| سوی خرگاه راند مرکب تیز | دید پیری چو صبح مهرانگیز | |
| پیر چون دید میهمان برجست | به پرستشگری میان دربست | |
| چون زمین میهمان پذیری کرد | و آسمان را لگامگیری کرد | |
| اولش پیشکش درود آورد | وانگه از مرکبش فرود آورد | |
| هر چه در خانه داشت ما حضری | پیشش آورد و کرد لابه گری | |
| گفت شک نیست کاین چنین خوانی | نیست درخورد چون تو مهمانی | |
| لیک از آبادی اینطرف دورست | خوان اگر بینواست معذورست | |
| شه چو نان پاره شبان را دید | شربتی آب خورد و دست کشید | |
| گفت نان آنگهی خورم که نخست | زانچه پرسم خبردهی به درست | |
| کین سگ بسته مستمند چراست | شیرخانه است گرگ بند چراست | |
| پیر گفت ای جوان زیبا روی | گویمت آنچه رفت موی به موی | |
| این سگی بود پاسبان گله | من بدو کرده کار خویش یله | |
| از وفاداری و امینی او | شاد بودم به همنشینی او | |
| گر کله دور داشتی همه سال | دزد را چنگ و گرگ را چنگال | |
| من بدو داده حرز خانه خویش | خوانده او را نه سگ شبانهی خویش | |
| و او به دندان و چنگ دشمن سوز | بازوی آهنین من شب و روز | |
| گر من از دشت رفتمی سوی شهر | گله از پاس او گرفتی بهر | |
| ور شدی شغل من به شهر دراز | گله را او به خانه بردی باز | |
| چند سالم یتاق داری کرد | راست بازی و راست کاری کرد | |
| تا یکی روز بر صحیفهی کار | گله را نقش بر زدم به شمار | |
| هفت سر گوسفند کم دیدم | غلطم در حساب ترسیدم | |
| بعد یک هفته چون شمردم باز | هم کم آمد به کس نگفتم راز | |
| پاس میداشتم به رای و به هوش | در خطای کسم نیامد گوش | |
| گر چه میداشتم به شبها پاس | نشدم هیچ شب حریف شناس | |
| وانک آگاهتر به کار از من | پاسبانتر هزار بار از من | |
| باز چون کردم آن شمار درست | هم کم آمد چنانکه روز نخست | |
| همه شب خاطرم به غم میبود | کز گله گوسفند کم میبود | |
| ده ده و پنج پنچ میپرداخت | چون یخی کو به آفتاب گداخت | |
| تا به حدی که عامل صدقات | آنچه ماند از منش ستد به زکات | |
| اوفتادم من بیابانی | از گله صاحبی به چوپانی | |
| نرم کرد آن غم درشت مرا | در جگر کار کرد و کشت مرا | |
| گفتم این رخنه گر ز چشم بدست | دستکار کدام دام و ددست | |
| با سگی این چنین که شیری کرد | کیست کاین آشنا دلیری کرد | |
| تا یکی روز بر کناره آب | خفته بودم درآمدم از خواب | |
| همچنان سرنهاده بر سر چوب | دست و پائی کشیده بی آشوب | |
| ماده گرگی ز دور دیدم چست | کامد و شد سگش برابر سست | |
| خواند سگ را به سگ زبانی خویش | سگ دویدش به مهربانی پیش | |
| گرد او گشت و گرد میافشاند | گه دم و گه دبوس میجنباند | |
| عاقبت بر سرین گرگ نشست | کام دل راند و رفت کار از دست | |
| آمد و خفت و آرمید تنش | مهر حق السکوت بر دهنش | |
| گرگ چون رشوه داده بود ز پیش | جست حق القدوم خدمت خویش | |
| گوسفندی قوی که سر گله بود | پایش از بار دنبه آبله بود | |
| برد و خوردش به کمترین نفسی | وین چنین رشوه خورده بود بسی | |
| سگ ملعون به شهوتی که براند | گلهای را به دست گرگ بماند | |
| گلهای را که کارسازی کرد | در سر کار عشقبازی کرد | |
| چند نوبت معاف داشتمش | او خطا کرد و من گذاشتمش | |
| تا هم آخر گرفتمش با گرگ | بستمش بر چنین خطای بزرگ | |
| کردمش در شکنجه زندانی | تاکند بنده بنده فرمانی | |
| سگ من گرگ راه بند منست | بلکه قصاب گوسفند منست | |
| بر امانت خیانتی بردوخت | وان امینی به خائنی بفروخت | |
| رخصت آن شد که تا نخواهد مرد | از چنین بند جان نخواهد برد | |
| هر که با مجرمان چنین نکند | هیچکس بر وی آفرین نکند | |
| شاه بهرام ازان سخندانی | عبرتی برگرفت پنهانی | |
| این سخن رمز بود چون دریافت | خورد چیزی و سوی شهر شتافت | |
| گفت با خود کزین شبانهی پیر | شاهی آموختم زهی تدبیر | |
| در نمودار آدمیت من | من شبانم گله رعیت من | |
| این که دستور تیزبین منست | در حفاظ گله امین منست | |
| چون نماند اساس کار درست | از امین رخنه باز باید جست | |
| تا بگوید که این خرابی چیست | اصل و بنیاد این خرابی کیست | |
| چون به شهر آمد از گماشتگان | خواست مشروح بازداشتگان | |
| چون در آن روزنامه کرد نگاه | روز بر وی چو نامه گشت سیاه | |
| دید سرگشته یک جهان مجروح | نام هر یک نبشته در مشروح | |
| گفته در شرحهای ماتم و سور | کشتن از شه شفاعت از دستور | |
| نام شه را به جور بد کرده | نیکنامی به نام خود کرده | |
| شاه دانست کان چه شیوه گریست | دزد خانه به قصد خانه بریست | |
| چون سگی کو گله به گرگ سپرد | شیون انگیخت با شبانه کرد | |
| خود سگان در سگی چنین باشند | بخروشند چونکه بخراشند | |
| مصلحت دید بازداشتنش | روز کی ده فرو گذاشتنش | |
| گفت اگر مانمش به منصب خویش | کس به رفعش قلم نیارد پیش | |
| چون ز حشمت کنم درش را دور | در شب تیره به نماید نور | |
| بامدادان که روز روشن گشت | شب تاریک فرش خود بنوشت | |
| صبح یک زخمی دو شمشیری | داد مه را ز خون خود سیری | |
| بارگه بر سپهر زد بهرام | بار خود کرد بر خلایق عام | |
| مهتران آمدند از پس و پیش | صف کشیدند بر مراتب خویش | |
| راست روشن درآمد از در کاخ | رفت بر صدرگاه خود گستاخ | |
| شه در او دید خشمناک و درشت | بانگ برزد چنانکه او را کشت | |
| کای همه ملک من خراب از تو | رفته رونق ز ملک و آب از تو | |
| گنج خود را به گوهر آکندی | گوهر و گنج من پراکندی | |
| ساز و برگ از سپه گرفتی باز | تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز | |
| خانهی بندگان من بردی | پای در خون هرکس افشردی | |
| از رعیت بجای رسم و خراج | گه کمر خواستی و گاهی تاج | |
| حق نعمت گذاشتی از یاد | نیست شرمت ز من که شرمت باد | |
| هست بر هر کسی به ملت خویش | کفر نعمت ز کفر ملت پیش | |
| حق نعمت شناختن در کار | نعمت افزون دهد به نعمت خوار | |
| از تو بر من چه راست روشن گشت | راستی رفت و روشنی بگذشت | |
| لشگر و گنج را رساندی رنج | تا نه لشگر به جای ماند و نه گنج | |
| چه گمان بردهای که وقت شراب | غافلانه مرا رباید خواب | |
| رخنه سازی تو دست مستان را | بشکنی پای زیردستان را | |
| بهر من باد خاک اگر بهرام | تیغ فرمش کند چون گیرد جام | |
| گر ز خود غافلم به باده و رود | نیستم غافل از سپهر کبود | |
| زین سخن صد هزار چنبر ساخت | همه در گردن وزیر انداخت | |
| پس بفرمود تا زبانی زشت | سوی دوزخ دواندش ز بهشت | |
| از عمامه کمند کردنش | در کشیدند و بند کردنش | |
| پای در کنده دست در زنجیر | این چنین کس وزر بود نه وزیر | |
| چون بدان قهرمان در آمد قهر | شه منادی روانه کرد به شهر | |
| تا ستمدیدگان در آن فریاد | داد خواهند و شه دهدشان داد | |
| چون شنیدند جمله خیل و سپاه | سرنهادند سوی حضرت شاه | |
| شه به زندانیان چنین فرمود | کز دل دردناک خون آلود | |
| هرکسی جرم خود پدید کند | بند خود را بدان کلید کند | |
| بندیان ز بند جسته برون | آمدند از هزار شخص فزون | |
| شاه از آن جمله هفت شخص گزید | هر یکی را ز حال خود پرسید | |
| گفت با هر یکی گناه تو چیست | از کجائی و دودمان تو کیست |