نظامی (خسرو و شیرین)/برآمد ناگه مرغ فسون ساز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (خسرو و شیرین) (برآمد ناگه مرغ فسون ساز) از نظامی |
' |
| برآمد ناگه مرغ فسون ساز | به آیین مغان بنمود پرواز | |
| چو شیرین دید در سیمای شاپور | نشان آشنائی دادش از دور | |
| به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد | رقم زد گرچه بر کاغذ نیفتد | |
| اشارت کرد کان مغ را بخوانید | وزین در قصهای با او برانید | |
| مگر داند که این صورت چه نامست | چه آیین دارد و جایش کدامست | |
| پرستاران به رفتن راه رفتند | به کهبد حال صورت باز گفتند | |
| فسونی زیر لب میخواند شاپور | چو نزدیکی که از کاری بود دور | |
| چو پای صید را در دام خود دید | در آن جنبش صلاح آرام خود دید | |
| به پاسخ گفت کین در سفتنی نیست | و گر هست از سر پا گفتنی نیست | |
| پرستاران بر شیرین دویدند | بگفتند آنچه از کهبد شنیدند | |
| چو شیرین این سخن زیشان نیوشید | ز گرمی در جگر خونش بجوشید | |
| روانه شد چو سیمین کوه در حال | در افکنده به کوه آواز خلخال | |
| بر شاپور شد بیصبر و سامان | به قامت چون سهی سروی خرامان | |
| برو بازو چو بلورین حصاری | سر وگیسو چو مشگین نوبهاری | |
| کمندی کرده گیسوش از تن خویش | فکنده در کجا در گردن خویش | |
| ز شیرین کاری آن نقش جماش | فرو بسته زبان و دست نقاش | |
| رخ چون لعبتش در دلنوازی | به لعبت باز خود میکرد بازی | |
| دلش را برده بود آن هندوی چست | به ترکی رخت هندو را همی جست | |
| ز هندو جستن آن ترکتازش | همه ترکان شده هندوی نازش | |
| نقاب از گوش گوهرکش گشاده | چو گوهر گوش بر دریا نهاده | |
| لبی و صد نمک چشمی و صد ناز | به رسم کهبدان در دادش آواز | |
| که با من یک زمان چشم آشنا باش | مکن بیگانگی یک دم مرا باش | |
| چو آن نیرنگ ساز آواز بشنید | درنگ آوردن آنجا مصلحت دید | |
| زبان دان مرد را زان نرگس مست | زبانی ماند و آن دیگر شد از دست | |
| ثناهای پریرخ بر زبان راند | پری بنشست و او را نیز بنشاند | |
| به پرسیدش که چونی وز کجائی | که بینم در تو رنگ آشنایی | |
| جوابش داد مرد کار دیده | که هستم نیک و بد بسیار دیده | |
| خدای از هر نشیب و هر فرازی | نپوشیده است بر من هیچ رازی | |
| ز حد باختر تا بوم خاور | جهان را گشتهام کشور به کشور | |
| زمین بگذار کز مه تا به ماهی | خبر دارم زهر معنی که خواهی | |
| چو شیرین یافت آن گستاخ روئی | بدو گفتا در این صورت چه گوئی | |
| به پاسخ گفت رنگآمیز شاپور | که باد از روی خوبت چشم بد دور | |
| حکایتهای این صورت دراز است | وزین صورت مرا در پرده راز است | |
| یکایک هر چه میدانم سر و پای | بگویم با تو گر خالی بود جای | |
| بفرمود آن صنم تا آن بتی چند | بناتالنعش وار از هم پراکند | |
| چو خالی دید میدان آن سخندان | درافکند از سخن گوئی به میدان | |
| که هست این صورت پاکیزه پیکر | نشان آفتاب هفت کشور | |
| سکندر موکبی دارا سواری | ز دارا و سکندر یادگاری | |
| به خوبیش آسمان خورشید خوانده | زمین را تخمی از جمشید مانده | |
| شهنشه خسرو پرویز که امروز | شهنشاهی به دو گشته است پیروز | |
| وزین شیوه سخنهائی برانگیخت | که از جانپروری با جان در آمیخت | |
| سخن میگفت و شیرین هوش داده | بدان گفتار شیرین گوش داده | |
| بهر نکته فرو میشد زمانی | دگر ره باز می جستش نشانی | |
| سخن را زیر پرده رنگ میداد | جگر میخورد و لعل از سنگ میداد | |
| ازو شاپور دیگر راز ننهفت | سخن را آشکارا کرد و پس گفت | |
| پریرویا نهان میداری اسرار | سخن در شیشه میگوئی پریوار | |
| چرا چون گل زنی در پوست خنده | سخن باید چو شکر پوست کنده | |
| چو میخواهی که یابی روی درمان | مکن درد از طبیب خویش پنهان | |
| بت زنجیر موی از گفتن او | برآشفت ای خوشا آشفتن او | |
| ولی چون عشق دامنگیر بودش | دگر بار از ره غدر آزمودش | |
| حریفی جنس دید و خانه خالی | طبق پوش از طبق برداشت حالی | |
| به گستاخی بر شاپور بنشست | در تنگ شکر را مهر بشکست | |
| کهای کهبد به حق کردگارت | که ایمن کن مرا در زینهارت | |
| به حکم آنکه بس شوریده کارم | چو زلف خود دلی شوریده دارم | |
| در این صورت بدانسان مهر بستم | که گوئی روز و شب صورت پرستم | |
| به کار آی اندرین کارم به یک چیز | که روزی من به کار آیم ترا نیز | |
| چو من در گوش تو پرداختم راز | تو نیز ار نکتهای داری در انداز | |
| فسونگر در حدیث چاره جوئی | فسونی به ندید از راستگوئی | |
| چو یاره دست بوسی رایش افتاد | چو خلخال زر اندر پایش افتاد | |
| به صد سوگند گفت ای شمع یاران | سزای تخت و فخر تاجداران | |
| ز شب بدخواه تو تاریک دینتر | ز ماه نو دلت باریک بینتر | |
| به حق آنکه در زنهار اویم | که چون زنهار دادی راست گویم | |
| من آن صورتگرم کز نقش پرگار | ز خسرو کردم این صورت نمودار | |
| هر آنصورت که صورتگر نگارد | نشان دارد ولیکن جان ندارد | |
| مرا صورت گری آموختستند | قبای جان دگر جا دوختستند | |
| چو تو بر صورت خسرو چنینی | ببین تا چون بود کاو را ببینی | |
| جهانی بینی از نور آفریده | جهان نادیده اما نور دیده | |
| شگرفی چابکی چستی دلیری | به مهر آهو به کینه تند شیری | |
| گلی بیآفت باد خزانی | بهاری تازه بر شاخ جوانی | |
| هنوزش گرد گل نارسته شمشاد | ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد | |
| هنوزش پریغلق در عقابست | هنوزش برگ نیلوفر در آبست | |
| هنوزش آفتاب از ابر پاکست | ز ابرو آفتاب او را چه باکست | |
| به یک بوی از ارم صد در گشاده | به دوزخ ماه را دو رخ نهاده | |
| بر ادهم زین نهد رستم نهاد است | به می خوردن نشیند کیقباد است | |
| شبی کو گنج بخشی را دهد داد | کلاه گنج قارون را برد باد | |
| سخن گوید، در از مرجان برآرد | زند شمشیر، شیر از جان برآرد | |
| چو در جنبد رکاب قطب وارش | عنان دزدی کند باد از غبارش | |
| نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید | حسب پرسی به حمدالله چو خورشید | |
| جهان با موکبش ره تنگ دارد | علم بالای هفت اورنگ دارد | |
| چو زر بخشد شتر باید به فرسنگ | چو وقت آهن آید وای بر سنگ | |
| چو دارد دشنه پولاد را پاس | بسنباند زره ور باشد الماس | |
| چو باشد نوبت شمشیر بازی | خطیبان را دهد شمشیر غازی | |
| قدمگاهش زمین را خسته دارد | شتابش چرخ را آهسته داد | |
| فلک با او به میدان کند شمشیر | به گشتن نیز گه بالا و گه زیر | |
| جمالش راکه بزم آرای عیدست | هنر اصلی و زیبائی مزید است | |
| به اقبالش دل استقبال دارد | چو هست اقبال کار اقبال دارد | |
| بدین فرو جمال آن عالم افروز | هوای عشق تو دارد شب و روز | |
| خیالت را شبی در خواب دیدست | از آن شب عقل و هوش از وی رمیدست | |
| نه می نوشد نه با کس جام گیرد | نه شب خسبد نه روز آرام گیرد | |
| به جز شیرین نخواهد هم نفس را | بدین تلخی مبادا عیش کس را | |
| مرا قاصد بدین خدمت فرستاد | تو دانی نیک و بد کردم ترا یاد | |
| از این در گونه گونه در همی سفت | سخن چندان که میدانست میگفت | |
| وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش | همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش | |
| بدان آمد که صد بار افتد از پای | به صنعت خویشتن میداشت بر جای | |
| زمانی بود و گفت ای مرد هشیار | چه میدانی کنون تدبیر این کار | |
| بدو شاپور گفت ای رشک خورشید | دلت آسوده باد و عمر جاوید | |
| صواب آن شد که نگشائی به کس راز | کنی فردا سوی نخجیر پرواز | |
| چو مردان بر نشین بر پشت شبدیز | به نخجیر آی و از نخجیر بگریز | |
| نه خواهد کس ترا دامن کشیدن | نه در شبدیز شبرنگی رسیدن | |
| تو چون سیاره میشو میل در میل | من آیم گر توانم خود به تعجیل | |
| یکی انگشتری از دست خسرو | بدو بسپرد که این بر گیر و میرو | |
| اگر در راه بینی شاه نو را | به شاه نو نمای این ماه نو را | |
| سمندش را به زرین نعل یابی | ز سر تا پا لباسش لعل یابی | |
| کله لعل و قبا لعل و کمر لعل | رخش هم لعل بینی لعل در لعل | |
| و گرنه از مداین راه میپرس | ره مشگوی شاهنشاه میپرس | |
| چو ره یابی به اقصای مداین | روان بینی خزاین بر خزاین | |
| ملک را هست مشگوئی چو فرخار | در آن مشگو کنیزانند بسیار | |
| بدان مشگوی مشک آگین فرود آی | کنیزان را نگین شاه بنمای | |
| در آن گلشن چو سرو آزاد میباش | چو شاخ میوهتر شاد میباش | |
| تماشای جمال شاه میکن | مرادت را حساب آنگاه میکن | |
| و گر من با توام چون سایه با تاج | بدین اندرز رایت نیست محتاج | |
| چو از گفتن فراغت یافت شاپور | دمش در مه گرفت و حیله در حور | |
| از آنجا رفت جان و دل پر امید | بماند آن ماه را تنها چو خورشید | |
| دویدند آن شکرفان سوی شیرین | بناتالنعش را کردند پروین | |
| بفرمود اختران را ماه تابان | کز آن منزل شوند آن شب شتابان | |
| به نعل تازیان کوه پیکر | کنند آن کوه را چون کان گوهر | |
| روان کردند مهد آن دلنوازان | چو مه تابان و چو خورشید تازان | |
| سخن گویان سخن گویان همه راه | بسر بردند ره را تا وطن گاه | |
| از آن رفتن بر آسودند یک چند | دل شیرین فرو مانده در آن بند | |
| شبی کز شب جهان پر دود کردند | جهان را دیده خواب آلود کردند | |
| پرند سبز بر خورشید بستند | گلی را در میان بید بستند | |
| به بانو گفت شیرین کای جهانگیر | برون خواهم شدن فردا به نخجیر | |
| یکی فردا بفرما ای خداوند | که تا شبدیز را بگشایم از بند | |
| بر او بنشینم و صحرا نوردم | شبانگه سوی خدمت باز گردم | |
| مهین بانو جوابش داد کای ماه | به جای مرکبی صد ملک در خواه | |
| به حکم آنکه این شبرنگ شبدیز | به گاه پویه بس تند است و بس تیز | |
| چو رعد تند باشد در غریدن | چو باد تیز باشد در وزیدن | |
| مبادا کز سر تندی و تیزی | کند در زیر آب آتش ستیزی | |
| و گر بر وی نشستن ناگزیرست | نه شب زیباتر از بدر منیرست | |
| لکام پهلوانی بر سرش کن | به زیر خود ریاضت پرورش کن | |
| رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت | زمین بوسد و خدمت کرد و خوش خفت |