ناصر خسرو (قصاید)/مکر جهان را پدید نیست کرانه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (مکر جهان را پدید نیست کرانه) از ناصر خسرو |
' |
| مکر جهان را پدید نیست کرانه | دام جهان را زمانه بینم دانه | |
| دانه به دام اندرون مخور که شوی خوار | چون سپری گشت دانه چون خر لانه | |
| طاعت پیش آرو علم جوی ازیراک | طاعت و علم است بند و فند زمانه | |
| با تو روان است روزگار حذر کن | تا نفریبد در این رهت بروانه | |
| سبزه جوانی است مر تو را چه شتابی | از پس این سبزه همچو گاو جوانه؟ | |
| نیک نگه کن که در حصار جوانیت | گرگ درنده است در گلوت و مثانه | |
| دست رست نیست جز به خواب و خور ایراک | شهر جوانی پر از زر است و رسانه | |
| پیری اگر تو درون شوی ز در شهر | سخت کند بر تو در به تنبه و فانه | |
| عالم دجال توست و تو به دروغش | بستهای و ماندهای و کشده یگانه | |
| قصهی دجال پر فریب شنودی | گوش چه داری چو عامه سوی فسانه؟ | |
| گر به سخنهاش خلق فتنه شود پاک | پس سخن اوست بانگ چنگ و چغانه | |
| گوش تو زی بانگ اوست و خواندن او را | بر سر کوی ایستادهای به بهانه | |
| بس به گرانی روی گهی سوی مسجد | سوی خرابات همچو تیر نشانه | |
| دیو بخندد ز تو چو تو بنشینی | روی به محراب و دل به سوی چمانه | |
| از پس دیوی دوان چو کودک لیکن | رود و میاستت ز لیبیا و لکانه | |
| ممنی و می خوری، بجز تو ندیدم | در جسد ممنانه جان مغانه | |
| قول و عمل چیست جز ترازوی دینی | قول و عمل ورز و راستدار زبانه | |
| راه نمایدت سوی روضهی رضوان | گر بروی بر رهی در این دو میانه | |
| دام جهان است برتو و خبرت نیست | گاهی مستی و گه خمار شبانه | |
| پیش تو آن راست قدر کو شنواندت | پیش ترنگ چغانه لحن ترانه | |
| راه خران است خواب و خوردن و رفتن | خیره مرو با خرد به راه خرانه | |
| از خور زی خواب شو زخواب سوی خور | تات برون افگند زمان به کرانه | |
| گنبد گردنده خانهای است سپنجی | مهر چه بندی بر این سپنجی خانه؟ | |
| آمدنی اندر این سرای کسانند | خیره برون شو تو زین سرای کسانه | |
| مرگ ستانه است در سرای سپنجی | بگذری آخر تو زین بلند ستانه | |
| دختر و مادرت از این ستانه برون شد | رفت بد و نیک و شد فلان و فلانه | |
| تنگ فراز آمده است حالت رفتنت | سود نداردت کرد گربه به شانه | |
| در ره غمری به یک مراغه چه جوئی | ای خر دیوانه، در شتاب و دوانه؟ | |
| اسپ جهان چون همی بخواهدت افگند | علم تو را بس بود اسپ عقل دهانه | |
| گفتهی حجت به جمله گوهر علم است | گوهر او را ز جانت ساز خزانه |