خاقانی (غزلیات)/آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد) از خاقانی |
' |
| آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد | هستی من آب گشت، آب مرا آب شد | |
| از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد | سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد | |
| سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد | کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد | |
| دوش گرفتم به گاز نیمهی دینار تو | چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد | |
| شب همه مهتاب و من کردم سربازیی | بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد | |
| هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت | باک نکردم که صبح آفت نقاب شد | |
| این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه | خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد | |
| چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک | عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد | |
| هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ | هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد |