خاقانی (غزلیات)/مرد که با عشق دست در کمر آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (مرد که با عشق دست در کمر آید) از خاقانی |
' |
| مرد که با عشق دست در کمر آید | گر همه رستم بود ز پای درآید | |
| ورزش عشق بتان چو پردهی غیب است | هر دم ازو بازویی دگر بدر آید | |
| نیست به عالم تنی که محرم عشق است | گر به وفا ذم کنیش کارگر آید | |
| از پس عمری اگر یکی به من افتد | آن بود آن کز همه جهان به سر آید | |
| طفل گزین یار تا طفیل نباشی | کانکه دگر دید با تو هم دگر آید | |
| فتنه شدن بر گیاه خشک نه مردی است | خاصه به وقتی که تازه گل به برآید | |
| هر که به معشوق سالخورده دهد دل | چون دل خاقانی از مراد برآید |