خاقانی (غزلیات)/خستهام نیک از بد ایام خویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (غزلیات) (خستهام نیک از بد ایام خویش) از خاقانی |
' |
| خستهام نیک از بد ایام خویش | طیرهام بر طالع پدرام خویش | |
| از سپیدی کار طالع بخت را | بس سیه بینم زبان و کام خویش | |
| دل سبوی غم تهی بر من کند | من ز خون دل کنم پر جام خویش | |
| دل هم از من دوستگیر است ای عجب | بر زبان غم دهد پیغام خویش | |
| من به دندان گوشهی دل چون خورم | کو چنان در گوشه دید آرام خویش | |
| دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت | گوشت نتوان خوردن از اندام خویش | |
| آسمان هردم کشد وانگه دهد | کشتگان را طعمهی اجرام خویش | |
| کلبهی قصاب چند آرد برون | سرخ زنبوران خون آشام خویش | |
| وام بستانم دهم خواهنده را | پس ز گنج غیب بدهم وام خویش | |
| سایلان از من چنین خوشدل روند | من چنین ناخوشدل از ایام خویش | |
| سایل ار خرم شود زاکرام من | من شوم خرمتر از اکرام خویش | |
| از برای شادی سائل به رنگ | زعفران سازم رخ زرفام خویش | |
| دانگی از خود باز گیرم بهر قوت | پس دهم دیناری از انعام خویش | |
| کام من بالله که ناکام من است | تا به ناکامی برآرم کام خویش | |
| دست همت بس فراخ آمد مرا | پای همت تنگ دارم گام خویش | |
| او به نسبت خوانده خاقانی مرا | من کنم خاقان همت نام خویش |