عطار (غزلیات)/ترسا بچهای به دلستانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ترسا بچهای به دلستانی) از عطار |
' |
| ترسا بچهای به دلستانی | در دست شراب ارغوانی | |
| دوش آمد و تیز و تازه بنشست | چون آتش و آب زندگانی | |
| دانی که خوشی او چه سان بود | چون عشق به موسم جوانی | |
| در بسته میان خود به زنار | بگشاده دهن به دلستانی | |
| در هر خم زلف دلفریبش | صد عالم کافری نهانی | |
| آمد بنشست و پیر ما را | بنهاد محک به امتحانی | |
| القصه چو پیر روی او دید | از دست بشد ز ناتوانی | |
| دردی ستد و درود دین کرد | یارب ز بلای ناگهانی | |
| دردا که چنان بزرگواری | برخاست ز راه خرده دانی | |
| ترسا بچه را به پیش خود خواند | پس گفت نشان ره چه دانی | |
| گفتا که نشان راه جایی است | کانجا نه تویی و نه نشانی | |
| چون پیر سخن شنید جان داد | عطار سخن بگو که جانی |