عطار (غزلیات)/چون نیاید سر عشقت در بیان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (چون نیاید سر عشقت در بیان) از عطار |
' |
| چون نیاید سر عشقت در بیان | همچو طفلان مهر دارم بر زبان | |
| چون عبارت محرم عشق تو نیست | چون دهد نامحرم از پیشان نشان | |
| آنک ازو سگ میکند پهلو تهی | دوستکانی چون خورد با پهلوان | |
| چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست | لب فرو بستم قلم کردم زبان | |
| همچو مرغ نیم بسمل در رهت | در میان خاک و خون گشتم نهان | |
| دور از تو جان ز من گیرد کنار | گر مرا بیرون نیاری زین میان | |
| دوش عشق تو درآمد نیم شب | از رهی دزدیده یعنی راه جان | |
| گفت صد دریا ز خون دل بیار | تا در آشامم که مستم این زمان | |
| مرغ دل آوارهی دیرینه بود | باز یافت از عشق حالی آشیان | |
| در پرید و عشق را در بر گرفت | عقل و جان را کارد آمد به استخوان | |
| عقل فانی گشت و جان معدوم شد | عشق و دل ماندند با هم جاودان | |
| عشق با دل گشت و دل با عشق شد | زین عجبتر قصه نبود در جهان | |
| دیدن و دانستن اینجا باطل است | بودن آن کار نه علم و بیان | |
| چون بباشی فانی مطلق ز خویش | هست مطلق گردی اندر لامکان | |
| جان و جانان هر دو نتوان یافتن | گر همی جانانت باید جانفشان | |
| تا کی ای عطار گویی راز عشق | راز میگویی طلب کن رازدان |