عطار (غزلیات)/هر که را اندیشهی درمان بود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (هر که را اندیشهی درمان بود) از عطار |
' |
| هر که را اندیشهی درمان بود | درد عشق تو برو تاوان بود | |
| بر کسی درد تو گردد آشکار | کو ز چشم خویشتن پنهان بود | |
| گرچه دارد آفتابی در درون | لیک همچون ذره سرگردان بود | |
| ای دل محجوب بگذر از حجاب | زانکه محجوبی عذاب جان بود | |
| گر هزاران سال باشی در عذاب | میتوان گفتن که بس آسان بود | |
| لیک گر افتد حجابی در رهت | این عذاب سخت صد چندان بود | |
| چند اندیشی بمیر از خویش پاک | تا نمیری کی تو را درمان بود | |
| چون بمیرد شمع برهد از بلا | نه دگر سوزنده نه گریان بود | |
| هر دم از سر گیر چو شمع و بسوز | زانکه سوز شمع تا پایان بود | |
| چون بسوزی پاک پیش چشم تو | هر دو کون و ذرهای یکسان بود | |
| عرش را گر چشم جان آید پدید | تا ابد در خردلی حیران بود | |
| عرش و خردل و آنچه در هر دو جهان است | ذره ذره جامهی جانان بود | |
| تو درون جامهی جانان مدام | تا ایازت دایما سلطان بود | |
| صد هزاران چیز داند شد به طبع | آن عصا کان لایق ثعبان بود | |
| آن عصا کان سحرهی فرعون خورد | نی عصای موسی عمران بود | |
| وان نفس کان مردگان را زنده کرد | نی دم عیسی حکمتدان بود | |
| آن عصا آنجا یدالله بود و بس | وان نفس بی شک دم رحمان بود | |
| وان هزاران خلق کز داود مرد | آن نه زین الحان که زان الحان بود | |
| در بر مردی که این سر پی برد | مردی رستم همه دستان بود | |
| گر ندانستی تو این سر تن بزن | تا در آن ساعت که وقت آن بود | |
| تن زن ای عطار و تن زن دم مزن | زانکه اینجا دم زدن نقصان بود |