عطار (غزلیات)/لعل تو به جان فزایی آمد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (لعل تو به جان فزایی آمد) از عطار |
' |
| لعل تو به جان فزایی آمد | چشم تو به دلربایی آمد | |
| چون صد گرهم فتاد در کار | زلفت به گرهگشایی آمد | |
| با زنگی خال تو که بر ماه | در جلوهی خودنمایی آمد | |
| در دیدهی آفتاب روشن | چون نقطهی روشنایی آمد | |
| با چشم تو میبباختم جان | چون چشم تو دردغایی آمد | |
| بگریخت دلم ز چشم تو زود | وآواره ز بی وفایی آمد | |
| در حلقهی زلفت آن دم افتاد | کز چشم تواش رهایی آمد | |
| هرگاه که بگذری به بازار | گویند به جان فزایی آمد | |
| یکتایی ماه شق شد از رشک | تا سرو تو در دوتایی آمد | |
| بنشین و دگر مرو اگرچه | در کار تو صد روایی آمد | |
| دانی نبود صواب اسلام | آنجا که بت ختایی آمد | |
| بردی دلم و بحل بکردم | واشکم همه در گوایی آمد | |
| در کار من جدا فتاده | چندین خلل از جدایی آمد | |
| بیگانه مباش زانکه عطار | پیش تو به آشنایی آمد |