عطار (غزلیات)/شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد) از عطار |
' |
| شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد | پیر ما خرقهی خود چاک زد و ترسا شد | |
| عقل از طرهی او نعرهزنان مجنون گشت | روح از حلقهی او رقصکنان رسوا شد | |
| تا که آن شمع جهان پرده برافکند از روی | بس دل و جان که چو پروانهی نا پروا شد | |
| هر که امروز معایینه رخ یار ندید | طفل راه است اگر منتظر فردا شد | |
| همه سرسبزی سودای رخش میخواهم | که همه عمر من اندر سر این سودا شد | |
| ساقیا جام می عشق پیاپی درده | که دلم از می عشق تو سر غوغا شد | |
| نه چه حاجت به شراب تو که خود جان ز الست | مست آمد به وجود از عدم و شیدا شد | |
| عاشقا هستی خود در ره معشوق بباز | زانکه با هستی خود مینتوان آنجا شد | |
| روی صحرا چو همه پرتو خورشید گرفت | کی تواند نفسی سایه بدان صحرا شد | |
| قطرهای بیش نهای چند ز خویش اندیشی | قطرهای چبود اگر گم شد و گر پیدا شد | |
| بود و نابود تو یک قطرهی آب است همی | که ز دریا به کنار آمد و با دریا شد | |
| هرچه غیر است ز توحید به کل میل کشم | زانکه چشم و دل عطار به کل بینا شد |