عطار (غزلیات)/ره عشاق راهی بیکنار است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ره عشاق راهی بیکنار است) از عطار |
' |
| ره عشاق راهی بیکنار است | ازین ره دور اگر جانت به کار است | |
| وگر سیری ز جان در باز جان را | که یک جان را عوض آنجا هزار است | |
| تو هر وقتی که جانی برفشانی | هزاران جان نو بر تو نثار است | |
| وگر در یک قدم صد جان دهندت | نثارش کن که جانها بیشمار است | |
| چه خواهی کرد خود را نیمجانی | چو دایم زندگی تو بیاراست | |
| کسی کز جان بود زنده درین راه | ز جرم خود همیشه شرمسار است | |
| درآمد دوش در دل عشق جانان | خطابم کرد کامشب روز بار است | |
| کنون بیخود بیا تا بار یابی | که شاخ وصل بی باران به بار است | |
| چو شد فانی دلت در راه معشوق | قرار عشق جانان بیقرار است | |
| تو را اول قدم در وادی عشق | به زارش کشتن است آنگاه دار است | |
| وزان پس سوختن تا هم بوینی | که نور عاشقان در مغز نار است | |
| چو خاکستر شوی و ذره گردی | به رقص آیی که خورشید آشکار است | |
| تو را از کشتن و وز سوختن هم | چه غم چون آفتابت غمگسار است | |
| کسی سازد رسن از نور خورشید | که اندر هستی خود ذرهوار است | |
| کسی کو در وجود خویش ماندست | مده پندش که بندش استوار است | |
| درین مجلس کسی باید که چون شمع | بریده سر نهاده بر کنار است | |
| شبانروزی درین اندیشه عطار | چو گل پر خون و چون نرگس نزار است |