وحشی بافقی (غزلیات)/مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | وحشی بافقی (غزلیات) (مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم) از وحشی بافقی |
' |
| مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم | ننشینم به رهش بر سر کویش نروم | |
| هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب | که یک امروز به نظارهی رویش نروم | |
| آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست | خود به خود من به شکن گیری مویش نروم | |
| سد صلا میزند آن چشم و به این جرأت شوق | بر در وصل ز اندیشهی خویش نروم | |
| گر توان خواند فسونی که در آیند به دل | هرگز از پیش دل عربده جویش نروم | |
| ساقی ما ز می خاص به بزم آورده است | نیست معلوم که از دست سبویش نروم | |
| وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخر | در سر حسرت رخسار نکویش نروم |