محتشم کاشانی (غزلیات)/منتظری عمرها گر بگذاری نشست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (منتظری عمرها گر بگذاری نشست) از محتشم کاشانی |
' |
| منتظری عمرها گر بگذاری نشست | آخر از آن ره بر او گردسواری نشست | |
| هرکه ز دشت وجود خاست درین صید گاه | بهر وی اندر کمین شیر شکاری نشست | |
| گرد تو را چون رساند فتنه به میدان دهر | هرکه سر فتنه داشت رفت و به کاری نشست | |
| غمزه زنان آمدی شاهسوار اجل | تیغ به دست تو داد خود به کناری نشست | |
| خون مرا گرچه داد عاشقی تو به باد | هیچ ازین رهگذر بر تو غباری نشست | |
| در قدح عشقریز باده مرد آزمای | کز سر دعوی به بزم باده گساری نشست | |
| محتشم خسته را پر بره انتظار | چهره به خون شد نگار تا به نگاری نشست |