خواجوی کرمانی (غزلیات)/طره مشکین نباشد بر رخ جانان غریب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (طره مشکین نباشد بر رخ جانان غریب) از خواجوی کرمانی |
' |
| طره مشکین نباشد بر رخ جانان غریب | زانک نبود سنبل سیراب در بستان غریب | |
| ای که گفتی گرد لعلش خط مشگین از چه روست | خضر نبود برکنار چشمهی حیوان غریب | |
| گر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکن | در بهاران نبود از مرغ چمن افغان غریب | |
| سنبلش بیوجه نبود گر بود شوریده حال | زانک افتادست چون هند و بترکستان غریب | |
| ور دلم در چین زلفش بس غریب افتاده است | در دلم نبود غمش چون گنج در ویران غریب | |
| برغریبان رحمت آور چون غریبی در جهان | زانک نبود از خداوند کرم احسان غریب | |
| چشم مستت گر بریزد خون هر بیچارهئی | چاره نبود زانک نبود فتنه از مستان غریب | |
| گر به شمشیرم کشی حکمت روان باشد ولیک | بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب | |
| در رهت خواجو بتلخی جان شیرین داد و رفت | هر گز آمد در دلت کایا کجا رفت آن غریب |