دیوان شمس/مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را) از مولوی |
' |
| مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را | که سزا نیست سلحها بجز از تیغ زنان را | |
| چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را | چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را | |
| چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر | که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را | |
| زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور | ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را | |
| منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره | تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را | |
| سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی | که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را | |
| تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر | که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را | |
| گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر | که به شب باید جستن وطن یار نهان را | |
| به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن | سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را | |
| بپران تیر نظر را به مثر ده اثر را | تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را | |
| چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد | چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را | |
| سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی | چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را | |
| هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا | که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را | |
| من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو | که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را |