دیوان شمس/ای از نظرت مست شده اسم و مسما
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای از نظرت مست شده اسم و مسما) از مولوی |
' |
| ای از نظرت مست شده اسم و مسما | ای یوسف جان گشته ز لبهای شکرخا | |
| ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت | هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ | |
| ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم | ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا | |
| هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر | هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا | |
| جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم | گویید خسیسان که محالست و علالا | |
| خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی | تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا | |
| هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی | میغرد و میبرد از آن جای دل ما | |
| برخیز بخیلانه در خانه فروبند | کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا | |
| این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست | این نور خداییست تبارک و تعالی | |
| هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر | اول غم و سودا و به آخر ید بیضا | |
| هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست | یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا | |
| تا شید برآرد وی و آید به سر کوی | فریاد برآرد که تمنیت تمنا | |
| نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد | شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا | |
| در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست | هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا | |
| هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست | گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا |