نظامی (مخزن الاسرار)/با دو حکیم از سر همخانگی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (مخزن الاسرار) (با دو حکیم از سر همخانگی) از نظامی |
' |
| با دو حکیم از سر همخانگی | شد سخنی چند ز بیگانگی | |
| لاف منی بود و توی برنتافت | ملک یکی بود و دوی برنتافت | |
| حق دو نشاید که یکی بشنوند | سر دو نباید که یکی بدروند | |
| جای دو شمشیر نیامی که دید | بزم دو جمشید مقامی که دید | |
| در طمع آن بود دو فرزانه را | کز دو یکی خاص کند خانه را | |
| چون عصبیت کمر کین گرفت | خانه ز پرداختن آیین گرفت | |
| هر دو به شبگیر نوائی زدند | خانه فروشانه طلائی زدند | |
| کز سر ناساختگی بگذرند | ساخته خویش دو شربت خورند | |
| تا که درین پایه قویدلترست | شربت زهر که هلاهلترست | |
| ملک دو حکمت به یکی فن دهند | جان دو صورت به یک تن دهند | |
| خصم نخستین قدری زهر ساخت | کز عفتی سنگ سیه را گداخت | |
| داد بدو کین می جانپرورست | زهر مدانش که به از شکرست | |
| شربت او را ستد آن شیر مرد | زهر به یاد شکر آسان بخورد | |
| نوش گیا پخت و بدو درنشست | رهگذر زهر به تریاک بست | |
| سوخت چو پروانه و پر باز یافت | شمع صفت باز به مجلس شتافت | |
| از چمن باغ یکی گل بچید | خواند فسونی و بر آن گل دمید | |
| داد به دشمن ز پی قهر او | آن گل پر کار تر از زهر او | |
| دشمن از آن گل که فسونخوان بداد | ترس بر او چیره شد و جان بداد | |
| آن بعلاج از تن خود زهر برد | وین به یکی گل ز توهم بمرد | |
| هر گل رنگین که به باغ زمیست | قطرهای از خون دل آدمیست | |
| باغ زمانه که بهارش توئی | خانه غم دان که نگارش توئی | |
| سنگ درین خاک مطبق نشان | خاک برین آب معلق نشان | |
| بگذر ازین آب و خیالات او | بر پر ازین خاک و خرابات او | |
| بر مه و خورشید میاور وقوف | مه خور و خورشید شکن چون کسوف | |
| کین مه زرین که درین خرگهست | غول ره عشق خلیل اللهست | |
| روز ترا صبح جگرسوز کرد | چرخت از آن روز بدین روز کرد | |
| گر دل خورشید فروز آوری | روزی از اینروز به روز آوری | |
| اشک فشان نا به گلاب امید | بستری این لوح سیاه و سفید | |
| تا چو عمل سنج سلامت شوی | چرب ترازوی قیامت شوی | |
| دین که قوی دارد بازوت را | راست کند عدل ترازوت را | |
| هیچ هنرپیشه آزاد مرد | در غم دنیا غم دنیا نخورد | |
| چونکه به دنیاست تمنا ترا | دین به نظامی ده و دنیا ترا |