حافظ (غزلیات)/نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی) از حافظ |
' |
| نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی | گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی | |
| تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت | به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی | |
| بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را | ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی | |
| من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست | تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی | |
| خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است | اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی | |
| امید در کمر زرکشت چگونه ببندم | دقیقهایست نگارا در آن میان که تو دانی | |
| یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ | حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی |