خاقانی (ترکیبات)/الطرب ای خاصگان خاصه به هنگام صبح
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (ترکیبات) (الطرب ای خاصگان خاصه به هنگام صبح) از خاقانی |
' |
| الطرب ای خاصگان خاصه به هنگام صبح | کاینک بوی بهشت میدمد از کام صبح | |
| باغ شما روی دوست، صحن فلک روی باغ | صبح شما جام می، حلقهی مه جام صبح | |
| رنگ خم عیسی است بادهی گلرنگ جام | اشک تر مریم است ژالهی درفام صبح | |
| قد چو قدح خم دهید پس همه در خم جهید | پیش که بیرون جهد آتش از اندام صبح | |
| مرغ صراحی زند یک دم بر دام ما | تا فلک آن مرغ روز بستن بر دام صبح | |
| کعبهی ما طرف خم زمزم ما درد خام | مصحف ما خط جام سبحهیما نام صبح | |
| مرغ بهنگام زد نعرهی هنگامه گیر | کز همه کاری صبوح خوشتر هنگام صبح | |
| تا دو نفس حاصل است عمر قضا کن به می | کز دو نفس بیش نیست اول و انجام صبح | |
| می به قدح در چنانک شیرین در مهد زر | باربدیوار کوس برزده گلبام صبح | |
| پرچم نصرت نمود لشکر سلطان چرخ | در جل زرین کشید ابلق خوشگام صبح | |
| خسرو روی زمین سنجر عهد ارسلان | مهدی آخر زمان داور عهد ارسلان | |
| شاه فلک بین به صبح پرده بر انداخته | پیر خردبین به می خرقه در انداخته | |
| کم زن کوی مغان برده به می ره به ده | رسته دل از شهر بند جان بدر انداخته | |
| عالم خاکی به خاک باخته زیر فلک | مشتی خاک قمار در قمر انداخته | |
| ساقی می توبه را برده پس کوه قاف | بلکه ز کوه عدم ز آستر انداخته | |
| بر لب باریک جام عاشق لب دوخته | بر سر گیسوی چنگ زهره سر انداخته | |
| خط و لب ساقیان عیسی زنار دار | بر خط زنار جام جم کمر انداخته | |
| عقرب مه دزدشان چشم فلک را به سحر | داس سر سنبله در بصر انداخته | |
| خانه خدای مسیح یعنی سلطان چرخ | بر در سلطان عهد تاج زر انداخته | |
| مه حلی زهره را کرده به زر نثار | در سم شب رنگ شاه سربهسر انداخته | |
| از سر تیغش که هست سبز چو پر مگس | کرکس گردون ز هول شاهپر انداخته | |
| خسرو اقلیم بخش تاج ستان ملوک | رستم خورشید رخش مالک جان ملوک | |
| آتش عیارهای آب عیارم ببرد | سیم بناگوش او رونق کارم ببرد | |
| لعل مسیحا دمش در بن دیرم نشاند | زلف چلیپا خمش بر سر دارم ببرد | |
| در گرو نرد عشق جان و دلی داشتم | در سه ندب دستخون هر دو نگارم ببرد | |
| نالهکنان میروم سنگی در بر چو آب | کب من و سنگ من غمزهی یارم ببرد | |
| رفت قراری بر آنک دل به دو زلفش دهم | دل به قراری که بود رفت و قرارم ببرد | |
| جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جوی است | این دل مسکین چو دید خر شد و بارم ببرد | |
| عشق برون آورد مهره ز دندان مار | آمد و دندانکنان در دم مارم ببرد | |
| دید دلم وقف عشق خانهی بام آسمان | خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد | |
| گفتی خاقانیا آب رخت چون نماند | آب رخم هم به آب گریهی زارم ببرد | |
| از مژه گوهر نثار کردم و اکنون به قدر | خاک در شهریار آب نثارم ببرد | |
| پادشه بحر و بر خسرو اقلیم بخش | شاه سخا ارسلان افسر و دیهیم بخش | |
| شقهی چارم فلک چتر سیاهش سزد | وز گهر آفتاب لعل کلاهش سزد | |
| حید فاروق عدل جعفر فرقان پناه | کز شرف او سماک رمح سیاهش سزد | |
| عیسی اگر عطسه بود از دم آدم کنون | آدم از الهام او عطسهی جاهش سزد | |
| اوست فریدون ظفر بلکه دماوند حلم | عالم ضحاک فعل بستهی چاهش سزد | |
| قبلهی بخت سفید تیغ کبودش بس است | خال رخ سلطنت چتر سیاهش سزد | |
| پیش بر و یال او چیست پر و بال خصم | کز پی کوری ظفر قائد راهش سزد | |
| بر سر کیوان رسد پای کمیتش چنانک | بر سر روح القدس پایهی گاهش سزد | |
| هست کمیتش سپهر جوزهری بر دمش | پاردم جوزهر چنبر ماهش سزد | |
| زلف و زنخدان حور پرچم و طاسش رسد | کوثر و مدهامتان آب و گیاهش سزد | |
| سلطنت امروز ختم بر پسر طغرل است | کیت حق پروری در گهر طغرل است | |
| داور روی زمین خواندش اکنون فلک | کز همه سلجوقیان داندش افزون ملک | |
| رویش طغرای سعد، رایش خضرای فتح | اینت مبارک همای، آنت همایون فلک | |
| ز آب حسامش فلک رنگ برد چون زمین | ز آتش خشمش زمین دود شود چون فلک | |
| جوف فلک تاکنون پر نشد از کاینات | از هنر شهریار پر شد اکنون فلک | |
| وز پی آن تا زند سکه به نام بقاش | میزند از افتاب آقچه موزون فلک | |
| وز پی آن تا کند جامهی بختش سپید | میکند از قرص ماه قرصهی صابون فلک | |
| رشوت حلمش دهد جوشن مریخ را | چون به کف شاه دید تیغ زحلگون فلک | |
| خامهی مصریش راست در دهن افیون مصر | فتنه که خیزد از آن بردهد افیون فلک | |
| دید که در لشکرش قیصر هارون شده است | زانگلهی زهره ساخت زنگل هارون فلک | |
| چون گه کین بنگرند زیر کف و راه شاه | ابلق پر خون زمین، ازرق پر خون فلک | |
| از پی عید ظفر پوشند از گرد و خون | شقهی اطلس زمین کسوت اکسون فلک | |
| فتح و ظفر با بقاش عهد فرو بستهاند | دولت دوشیزه را عقد فرو بستهاند | |
| هیبت او کوه را بند کمر درشکست | صولت او چرخ را سقف قمر در شکست | |
| طالعش افکند دست در کمر آسمان | چون زحلش طوق دید طرف کمر درشکست | |
| خسرو مهدی نیت آصف غوغای عدل | بر در دجال ظلم آمد و در درشکست | |
| تیرش جبریل رنگ باد و پر از فتح و نصر | خانهی اهریمنان زیر وزبر درشکست | |
| گر به دو پر درشکست ملک خسان را چه شد | ملک سبا جبرئیل هم به دو پر درشکست | |
| راند بسی رود خون از پی خصمان و خصم | زیر پل مکه شد پول به سر درشکست | |
| تا خفقان علم خندهی شمشیر دید | درد عدو چون فواق گریه به بر درشکست | |
| بر سر گور عدوش حسرت نقش الحجر | برد فلک لاجورد پس به حجر درشکست | |
| صرصر قهرش گذشت بر خط ابخاز و روم | چون دو ورق کرد راست یک به دگر درشکست | |
| شیر نیستان چرخ بر نی رمحش گذشت | در بن یک ناخنش صد نی تر درشکست | |
| همتش آورد پای بر سر هفت آسمان | هیبتش افکند قفل بر در هفت آسمان | |
| چون تو جهان خسروی چشم جهان دیده نیست | چون تو زمان داوری صرف زمان دیده نیست | |
| ای ز فلک بیش بس وز تو فلک دیده آنک | دهر ز پیشینیان صد یک آن دیده نیست | |
| عقل که اقطاع اوست شهر ستان وجود | شهرهتر از تیغ تو شهر ستان دیده نیست | |
| روز نشد کفتاب تیغ تو را چون شفق | از دل مریخ چرخ سرخ سنان دیده نیست | |
| گو ز تف تیغ تو زهرهی شیران نگر | آنکه لعاب گوزن در طیران دیده نیست | |
| دیدهی چرخ کهن بر چمن و باغ ملک | تازهتر از بخت تو سرو جوان دیده نیست | |
| از سبکی مغز خصم گر هوسی میپزد | هست ورا عذر از آنک گرز گران دیده نیست | |
| موکب بخت عدوت همچو سفینه است از آنک | جز محل پاردم جای عنان دیده نیست | |
| شاه جهان ارسلان داند کاندر جهان | پیشتر از من جهان زین سخنان دیده نیست | |
| رایت سلطان نگر تا نکنی یاد از آنک | صورت سیمرغ را کس به جهان دیده نیست | |
| قاصد بختش جهان در دو قدم درنوشت | چرخ و زمین چون سجل هر دو بهم درنوشت | |
| شهر گشایا، جهان بستهی کام تو باد | بحر نوالا، فلک تشنهی جام تو باد | |
| خطبهی این دار ملک وقف بر القاب توست | سکهی این دار ضرب تازه به نام تو باد | |
| ناصیهی حور عین پرچم شبرنگ توست | شهپر روح الامین پر سهام تو باد | |
| بیرق سلطان عقل صورت طغرای توست | ابلق میدان چرخ زیر لگام تو باد | |
| تا دهی انصاف خلق روزی در هفتهای | هفتهی دار السلام روز سلام تو باد | |
| ثانی اسکندری آینهی تو حسام | صیقل زنگار ظلم برق حسام تو باد | |
| مهر به زوبین زرد دیلم درگاه توست | ماه به لون سیاه هندوی بام تو باد | |
| چرخ سفالی است سبز فتح تو ریحان او | شمهی ریحان فتح بهر مشام تو باد | |
| خاطر خاقانی است مدحگر خاص تو | یاور خاقان چین شفقت عام تو باد | |
| این سخنان در عراق هست ز من یادگار | زانکه به عالم نماند به ز سخن یادگار |