| ترکت کز ابرو و مژه تیر و کمان گرفت |
|
تیرش ز دل گذشت و به دامان جان گرفت |
| در تیه اشتیاق تو سرگشته بود دل |
|
منت خدای را که به کویت مکان گرفت |
| آمد همای دولت و این مشت استخوان |
|
بر سر ز پرّ مکرمتش سایبان گرفت |
| با دوستان به کینه و با دشمنان به مهر |
|
این شیوه یاد ماه من از آسمان گرفت |
| آن شوخ رفت و هیچ نظر از قفا نکرد |
|
کاین خسته جان چگونه پی کاروان گرفت |
| نبود عجب که دل ز دو زلفت قرار یافت |
|
چون مرغ شب بیدید و ره آشیان گرفت |
| دلبر به کام و باده به جام رقیب دور |
|
امشب مگر ز دور فلک دل امان گرفت |
| کشتی او به ساحل مقصود کرد روی |
|
وز لجّۀ ملالت و اندوه کران گرفت |
| شکرانۀ سلامت ازین بحر بیکران |
|
باید سبک بر آمد و رطل گران گرفت |
| از دست آن سمن بر گلچهر لاله رخ |
|
پیمانه ای پر ز می چون ارغوان گرفت |
| ساقی بیا که وقت مدد دادن دل است |
|
از چارسو سپاه غمش در میان گرفت |
| مطرب بزن که دید مغنّی چو حال من |
|
شد گریه در گلو گره او را زبان گرفت |
| ای فخر دم ببند ز اسرار معرفت |
|
حرفی بزن که نکته بر او کم توان گرفت |
M rastgar ۱ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۱۲:۲۰ (UTC)