مفشی راز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| جان به فدای جمال آن بت زیبا | کز همه باشد نهان و بر همه پیدا |
| دید جمالش مجال دیده ی ما نیست | شب پره چون بیندش آفتاب درخشا |
| ذات وی از هر چه هست عیب منزه | روی وی از هر چه هست نقص مبرا |
| نعت جلالش کجا و فهم سخن سنج | وصف جمالش کجا و ناطقه ی ما |
| بوده نهان گنج ذاتش از نظر ها غیر | زانکه ذات او بنمودست ز اشیا |
| عاشق رخسار خویش بود نهانی | زانکه به جز خویشتن ندیده در آنجا |
| درد محبت نهفته بود ز اطباء | راز مودت نگفته بود به احبا |
| سرو قدش را نبود قمری مسکین | شاخ گلش را نبود بلبل شیدا |
| شعله حسنش چو سر زد از تتق عشق | خواست کند تا جمال خویش تماشا |
| صنع به فرمان عشق آئینه ای ساخت | عکس جمالش در آن فتاده سرا پا |
| آئینه ی روی ذات شد چو صفاتش | این همه نقش بدیع گشت هویدا |
| علت ایجاد ممکنات را بود عشق | توده ی غبرا ز عشق و گنبد خضرا |
| عشق قدیمیست و غیر او همه حادث | جمله ی طفلیم و عشق مقطع و مبدا |
| پیش ز ابناء این رواق معرنس | پیش ز ایجاد این سراچه ی دنیا |
| پیش که پیدا شود به چرخ مه و مهر | پیش که آدم پدید آید و حوا |
| بود محبت میان خسرو و شیرین | بود مودت میان وامق و عذرا |
| جلوه ی لیلی ببود و طاقت مجنون | طلعت یوسف ببود و صبر زلیخا |
| بیدل دیوانه را که مفشی راز است | گو به زبانش بنهند بند نه بر پا |