عبید زاکانی (غزلیات)/جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عبید زاکانی (غزلیات) (جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد) از عبید زاکانی |
' |
جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد بود و وجود ما را باک از عدم نباشد سلطان وقت خویشم گرچه زروی ظاهر لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد مشتی مجردانیم بر فقر دل نهاده گر هیچمان نباشد از هیچ غم نباشد در دست و کیسهی ما دینار کس نبیند بر سکهی دل ما نقش درم نباشد جان در مراد یابی در حلقهای که ماییم رندان بینوا را نیل و بقم نباشد چون ما به هیچ حالی آزار کس نخواهیم آزار خاطر ما شرط کرم نباشد در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن همچون عبید هر کو ثابت قدم نباشد