عبید زاکانی (غزلیات)/دلی که بستهی زنجیر زلف یاری نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عبید زاکانی (غزلیات) (دلی که بستهی زنجیر زلف یاری نیست) از عبید زاکانی |
' |
دلی که بستهی زنجیر زلف یاری نیست به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست سری که نیست در او کارگاه سودایی به کارخانهی عیشش سری و کاری نیست ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریاب که پیش زنده دلان عقل در شماری نیست ملامت من مسکین مکن که در ره عشق به دست عاشق بیچاره اختیاری نیست دگر مگوی که هر بحر را کناری هست از آنکه بجز غم عشق را کناری نیست ز شوق زلف بتان بیقرار و سرگردان منم که مثل من آشفته روزگاری نیست اگر ز مستی و رندی عبید را عاریست مرا از این دو صفت هیچ عیب و عاری نیست