حافظ (غزلیات)/وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی) از حافظ |
' |
| وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی | حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی | |
| کام بخشی گردون عمر در عوض دارد | جهد کن که از دولت داد عیش بستانی | |
| باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد | گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی | |
| زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت | عاقلا مکن کاری کورد پشیمانی | |
| محتسب نمیداند این قدر که صوفی را | جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی | |
| با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز | در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی | |
| پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ | کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی | |
| یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی | کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی | |
| پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت | با طبیب نامحرم حال درد پنهانی | |
| میروی و مژگانت خون خلق میریزد | تیز میروی جانا ترسمت فرومانی | |
| دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن | ابروی کماندارت میبرد به پیشانی | |
| جمع کن به احسانی حافظ پریشان را | ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی | |
| گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل | حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی |