خواجوی کرمانی (غزلیات)/عشق آن بت ساکن میخانه میگرداندم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (عشق آن بت ساکن میخانه میگرداندم) از خواجوی کرمانی |
' |
عشق آن بت ساکن میخانه میگرداندم جان غمگین در پی جانانه میگرداندم آشنایی از چه رویم دور میدارد ز خویش چون ز خویش و آشنا بیگانه میگرداندم ترک رومی روی زنگی موی تازی گوی من هندوی آن نرگس ترکانه میگرداندم بسکه میترساند از زنجیر و پندم میدهد عاقل بسیار گو دیوانه میگرداندم دانهی خالش که بر نزدیک دام افتاده است با چنان دامی اسیر دانه میگرداندم آتش دل هر شبی دلخسته و پر سوخته گرد شمع روش چون پروانه میگرداندم آرزوی گنج بین کز غایت دیوانگی روز و شب در کنج هر ویرانه میگرداندم با خرد پیمان من بیزاری از پیمانه بود ویندم از پیمان غم پیمانه میگرداندم من بشعر افسانه بودم لیکن این ساعت بسحر نرگس افسونگرش افسانه میگرداندم اشتیاق لعل گوهر پاش او در بحر خون همچو خواجو از پی دردانه میگرداندم