خواجوی کرمانی (غزلیات)/گر نگویم دوستی از دوستانت بودهام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (گر نگویم دوستی از دوستانت بودهام) از خواجوی کرمانی |
' |
گر نگویم دوستی از دوستانت بودهام سالها آخر نه مرغ بوستانت بودهام گر چه فارغ بودهام چون نسر طایر ز آشیان تا نپنداری که دور از آشیانت بودهام هر کجا محمل بعزم ره برون آوردهئی چون جرس دستانسرای کاروانت بودهام گر تو پاس خاطرم داری و گرنه حاکمی زان تصور کن که هر شب پاسبانت بودهام گر چه از رویت چو گیسو برکنار افتادهام چون کمر پیوسته در بند میانت بودهام کشتهی تیغ جهان افروز مهرت گشتهام تشنهی آب جگر تاب سنانت بودهام از گذار من چرا بر خاطرت باشد غبار کز هواداری غبار آستانت بودهام گر شکر خایی کنم بر یاد لعلت دور نیست زانکه عمری طوطی شکر ستانت بودهام همچو خواجو ای ، بسا شبها که از شوریدگی دسته بند سنبل عنبرفشانت بودهام