خواجوی کرمانی (غزلیات)/وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک) از خواجوی کرمانی |
' |
وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک کس نمیبینم که دارد در جهان چندان نمک اندکی با چشمهی نوشش بشیرینی شکر گر چه دارد نسبتی لیکن ندارد آن نمک می نماید خط مشک افشانش از عنبر مثال میفشاند پستهی خندانش از مرجان نمک شد بدور سنبل مشکین او عنبر فراخ گشت در عهد لب شیرین او ارزان نمک لعل شکر پاش گوهر پوش شورانگیز او درج یاقوتست گوئی وندرو پنهان نمک ای ز شکر خندهات صد شور در جان شکر وی ز شور شکرت پیوسته در افغان نمک بر دل بریان من تا کی نمک ریزد غمت گر چه عیبی نیست ار ریزند بر بریان نمک درد دل را دوش میجستم دوایی از لبت گفت خواجو کی جراحت را بود درمان نمک تا بود در چشمم آن لب خواب چون آید مرا زانکه گوئی دارم اندر دیدهی گریان نمک