خواجوی کرمانی (غزلیات)/رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش) از خواجوی کرمانی |
' |
رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش به زر توان چو کمر خویش را برو بستن که جز بزر نتوان کرد دست در کمرش گرم بهر سر موئی هزار جان بودی فدای جان و سرش کردمی به جان و سرش در آنزمان که شود شخص ناتوانم خاک کند عظام رمیمم هوای خاک درش دلی که گشت گرفتار چشم وعارض او چرا برفت به یکباره دل ز خواب و خورش گذشت و بر من بیچارهاش نظر نفتاد چه اوفتاد کزینسان فتادم از نظرش کنون که شد گل سوری عروس حجلهی باغ چه غم ز ناله شبگیر بلبل سحرش بملک مصر نشاید خرید یوسف را ولی بجان عزیز ار دهند رو بخرش میان اهل طریقت نماز جایز نیست مگر کنند تیمم بخاک رهگذرش برآستانهی ماهی گرفتهام منزل که هست هر نفسی رو بمنزل دگرش بسیم و زر بودش میل دل ولی خواجو سرشک و گونهی زردست وجه سیم و زرش