خواجوی کرمانی (غزلیات)/عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند) از خواجوی کرمانی |
' |
عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند سلطان ننهد بنده محنت زده را بند ای یار عزیز انده دوری تو چه دانی من دانم و یعقوب فراق رخ فرزند از دیدهی رود آور اگر سیل برانم چون دجلهی بغداد شود دامن الوند عیبم مکن ای خواجه که در عالم معنی جهلست خردمندی و دیوانه خردمند تا جان بود از مهر رخش برنکنم دل گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند آن فتنه کدامست که بنیاد جهانی چون پرده ز رخسار برافکند برافکند برمن مفشان دست تعنت که بشمشیر از لعل تو دل برنکنم چون مگس از قند در دیدهی من حسرت رخسار تو تا کی در سینهی من آتش هجران تو تا چند ناچار چو شد بندهی فرمان تو خواجو چون گردن طاعت ننهد پیش خداوند