خواجوی کرمانی (غزلیات)/قصه غصه فرهاد بشیرین که برد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (قصه غصه فرهاد بشیرین که برد) از خواجوی کرمانی |
' |
قصه غصه فرهاد بشیرین که برد نامه ویس گلندام برامین که برد خضر را شربتی از چشمهی حیوان که دهد مرغ را آگهی از لاله و نسرین که برد خبر انده اورنگ جدا گشته ز تخت به سراپردهی گلچهر خور آئین که برد گر چه بفزود حرارت ز شکر خسرو را از شرش شور شکر خنده شیرین که برد مرغ دل باز چو شد صید سر زلف کژش گفت جان این نفس از چنگل شاهین که برد ناز آن سرو قد افراخته چندین که کشد جور آن شمع دل افروخته چندین که برد می چون زنگ اگر دست نگیرد خواجو زنگ غم ز آینهی خاطر غمگین که برد