خواجوی کرمانی (غزلیات)/کارم از دست دل فرو بستست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (کارم از دست دل فرو بستست) از خواجوی کرمانی |
' |
کارم از دست دل فرو بستست عقلم از جام عشق سرمستست زلف او در تکسرست ولیک دل شوریده حال من خستست با دلم کس نمی کند پیوند بجز از حاجبش که پیوستست هر کجا در زمانه دلبندیست دل در آن زلف دلگسل بستست یا رب این حوری از کدام بهشت همچو مرغ از چمن برون جستست با منش هر که دید میگوید فتنه بنگر که با که بنشستست عجب از سنبل تو میدارم که چه شوریدهی زبر دستست دل ریشم چو در غمت خون شد مردم دیده دست ازو شستست گرچه بگسستهئی دل از خواجو بدرستی که عهد نشکستست