عطار (عذر آوردن مرغان)/گفت آن دیوانهی تن برهنه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (گفت آن دیوانهی تن برهنه) از عطار |
' |
گفت آن دیوانهی تن برهنه در میاه راه میشد گرسنه بود بارانی و سرمایی شگرف تر شد آن سرگشته از باران و برف نه نهفتی بودش و نه خانهای عاقبت میرفت تا ویرانهای چون نهاد از راه در ویرانه گام بر سرش آمد همی خشتی ز بام سر شکستش خون روان شد همچو جوی مرد سوی آسمان برکرد روی گفت تا کی کوس سلطانی زدن زین نکوتر خشت نتوانی زدن