عطار (غزلیات)/ای ز صفات لبت عقل به جان آمده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ای ز صفات لبت عقل به جان آمده) از عطار |
' |
ای ز صفات لبت عقل به جان آمده از سر زلفت شکست در دو جهان آمده چشمهی آب حیات بیلب سیراب تو تشنه دایم شده خشک دهان آمده نرگس خونریز تو تیر جفا ریخته دلشدگان تورا کار به جان آمده پستهی تو در سخن تا شکرافشان شده عقل ز تشویر او بسته دهان آمده در طلب روی تو گرد جهان فراخ ابرش فکرت مدام تنگعنان آمده عاشقت از جان و دل با دل و جان برطبق پیش نثار رخت نعرهزنان آمده تا دل پر خون من جسته ز وصلت نشان نام دلم گم شده و او به نشان آمده چون شده روشن که نیست راه به تو تا ابد جملهی عشاق را ره به کران آمده تا که فتاده ز تو در دل عطار شور مرغ دلش در قفس در خفقان آمده