عطار (غزلیات)/خیز و از می آتشی در ما فکن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (خیز و از می آتشی در ما فکن) از عطار |
' |
خیز و از می آتشی در ما فکن نعرهی مستانه در بالا فکن چون نظیرت نیست در دریا کسی خویش را خوش در بن دریا فکن خون رز بر چهرهی گل نوش کن پس ز راه دیده بر صحرا فکن تا کیم خاری نهی می خور چو گل دیده بر روی گل رعنا فکن چون هزار آوا نمیخفتد ز عشق خرقهی جان بر هزار آوا فکن گر تو را مستی و عشق بلبل است شب مخسب و شورشی در ما فکن شیر گیران جمله غوغا کردهاند خویش را در پیش سر غوغا فکن عمر امشب رفت اگر دستیت هست عمر مستان را پی فردا فکن تا کی ای عطار از خارا دلی شیشهی می خواه و بر خارا فکن