عطار (غزلیات)/گر مرد رهی ز رهروان باش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (گر مرد رهی ز رهروان باش) از عطار |
' |
گر مرد رهی ز رهروان باش در پردهی سر خون نهان باش بنگر که چگونه ره سپردند گر مرد رهی تو آن چنان باش خواهی که وصال دوست یابی با دیده درآی و بی زبان باش از بند نصیب خویش برخیز دربند نصیب دیگران باش در کوی قلندری چو سیمرغ میباش به نام و بی نشان باش بگذر تو ازین جهان فانی زنده به حیات جاودان باش در یک قدم این جهان و آن نیز بگذار جهان و در جهان باش منگر تو به دیدهی تصرف بیرون ز دو کون این و آن باش عطار ز مدعی بپرهیز رو گوشهنشین و در میان باش