شاهنامه/داستان خاقان چین ۳
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شاهنامه (داستان خاقان چین ۳) از فردوسی |
' |
| بدل گفت پیکار با ژنده پیل | چو غوطه است خوردن بدریای نیل | |
| گریزی بهنگام با سر بجای | به از رزم جستن بنام و برای | |
| گریزان بیامد سوی قلبگاه | برو بر نظاره ز هر سو سپاه | |
| درفش تهمتن میان گروه | بسان درخت از بر تیغ کوه | |
| همی تاخت رستم پس او چو گرد | زمین لعل گشت و هوا لاژورد | |
| گهار گهانی بترسید سخت | کزو بود برگشتن تاج و تخت | |
| برآورد یک بانگ برسان کوس | که بشنید آواز گودرز و توس | |
| همی خواست تا کارزاری کند | ندانست کین بار زاری کند | |
| چه نیکو بود هر که خود را شناخت | چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت | |
| پس او گرفته گو پیلتن | که هان چارهی گور کن گر کفن | |
| یکی نیزه زد بر کمربند اوی | بدرید خفتان و پیوند اوی | |
| بینداختش همچو برگ درخت | که بر شاخ او بر زند باد سخت | |
| نگونسار کرد آن درفش کبود | تو گفتی گهار گهانی نبود | |
| بدیدند گردان که رستم چه کرد | چپ و راست برخاست گرد نبرد | |
| درفش همایون ببردند و کوس | بیامد سرافراز گودرز و توس | |
| خروشی برآمد ز ایران سپاه | چو پیروز شد گرد لشکر پناه | |
| بفرمود رستم کز ایران سوار | بر من فرستند سد نامدار | |
| هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج | همان یاره و سنج و آن طوق و تاج | |
| ستانم ز چین و بایران دهم | به پیروز شاه دلیران دهم | |
| از ایران بیامد همی سد سوار | زرهدار با گرزهی گاوسار | |
| چنین گفت رستم بایرانیان | که یکسر ببندند کین را میان | |
| بجان و سر شاه و خورشید و ماه | بخاک سیاوش بایران سپاه | |
| بیزدان دادار جان آفرین | که پیروزی آورد بر دشت کین | |
| که گر نامداران ز ایران سپاه | هزیمت پذیرد ز توران سپاه | |
| سرش را ز تن برکنم در زمان | ز خونش کنم جویهای روان | |
| بدانست لشکر که او شیرخوست | بچنگش سرین گوزن آرزوست | |
| همه سوی خاقان نهادند روی | بنیزه شده هر یکی جنگ جوی | |
| تهمتن بپیش اندرون حمله برد | عنان را برخش تگاور سپرد | |
| همی خون چکانید بر چرخ ماه | ستاره نظاره بر آن رزمگاه | |
| ز بس گرد کز رزمگه بردمید | چنان شد که کس روی هامون ندید | |
| ز بانگ سواران و زخم سنان | نبود ایچ پیدا رکیب از عنان | |
| هوا گشت چون روی زنگی سیاه | ز کشته ندیدند بر دشت راه | |
| همه مرز تن بود و خفتان و خود | تنان را همی داد سرها درود | |
| ز گرد سوار ابر بر باد شد | زمین پر ز آواز پولاد شد | |
| بسی نامدار از پی نام و ننگ | بدادند بر خیره سرها بجنگ | |
| برآورد رستم برانسان خروش | که گفتی برآمد زمانه بجوش | |
| چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج | همان یاره و افسر و طوق و تاج | |
| سپرهای چینی و پرده سرای | همان افسر و آلت چارپای | |
| بایران سزاوار کیخسروست | که او در جهان شهریار نوست | |
| که چون او بگیتی سرافراز شاه | نبود و ندیدست خورشید و ماه | |
| شما را چه کارست با تاج زر | بدین زور و این کوشش و این هنر | |
| همه دستها سوی بند آورید | میان را بخم کمند آورید | |
| شما را ز من زندگانی بسست | که تاج و نگین بهر دیگر کسست | |
| فرستم بنزدیک شاه زمین | چه منشور و شنگل چه خاقان چین | |
| و گرنه من این خاک آوردگاه | بنعل ستوران برآرم بماه | |
| بدشنام بگشاد خاقان زبان | بدو گفت کای بدتن بدروان | |
| مه ایران مه آن شاه و آن انجمن | همی زینهاریت باید چو من | |
| تو سگزی که از هر کسی بتری | همی شاه چین بایدت لشکری | |
| یکی تیر باران بکردند سخت | چو باد خزان برجهد بر درخت | |
| هوا را بپوشید پر عقاب | نبیند چنان رزم جنگی بخواب | |
| چو گودرز باران الماس دید | ز تیمار رستم دلش بردمید | |
| برهام گفت ای درنگی مایست | برو با کمان وز سواری دویست | |
| کمانهای چاچی و تیر خدنگ | نگهدار پشت تهمتن بجنگ | |
| بگیو آن زمان گفت برکش سپاه | برین دشت زین بیش دشمن مخواه | |
| نه هنگام آرام و آسایش است | نه نیز از در رای و آرایش است | |
| برو با دلیران سوی دست راست | نگه کن که پیران و هومان کجاست | |
| تهمتن نگر پیش خاقان چین | همی آسمان برزند بر زمین | |
| برآشفت رهام همچون پلنگ | بیامد بپشت تهمتن بجنگ | |
| چنین گفت رستم برهام شیر | که ترسم که رخشم شد از کار سیر | |
| چنو سست گردد پیاده شوم | بخون و خوی آهار داده شوم | |
| یکی لشکرست این چو مور و ملخ | تو با پیل و با پیلبانان مچخ | |
| همه پاک در پیش خسرو بریم | ز شگنان و چین هدیهی نو بریم | |
| و زان جایگه برخروشید و گفت | که با روم و چین اهرمن باد جفت | |
| ایا گم شده بخت بیچارگان | همه زار و با درد غمخوارگان | |
| شما را ز رستم نبود آگهی | مگر مغزتان از خرد شد تهی | |
| کجا اژدها را ندارد بمرد | همی پیل جوید بروز نبرد | |
| شما را سر از رزم من سیر نیست | مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست | |
| ز فتراک بگشاد پیچان کمند | خم خام در کوههی زین فگند | |
| برانگیخت رخش و برآمد خروش | همی اژدها را بدرید گوش | |
| بهر سو که خام اندر انداختی | زمین از دلیران بپرداختی | |
| هرانگه که او مهتری را ز زین | ربودی بخم کمند از کمین | |
| بدین رزمگه بر سرافراز توس | بابر اندر افراختی بوق و کوس | |
| ببستی از ایران کسی دست اوی | ز هامون نهادی سوی کوه روی | |
| نگه کرد خاقان ازان پشت پیل | زمین دید برسان دریای نیل | |
| یکی پیل بر پشت کوه بلند | ورا نام بد رستم دیو بند | |
| همی کرگس آورد ز ابر سیاه | نظاره بران اختر و چرخ ماه | |
| یکی نامداری ز لشکر بجست | که گفتار ایران بداند درست | |
| بدو گفت رو پیش آن شیر مرد | بگویش که تندی مکن در نبرد | |
| چغانی و شگنی و چینی و وهر | کزین کینه هرگز ندارند بهر | |
| یکی شاه ختلان یکی شاه چین | ز بیگانه مردم ترا نیست کین | |
| یکی شهریارست افراسیاب | که آتش همی بد شناسد ز آب | |
| جهانی بدین گونه کرد انجمن | بد آورد ازین رزم بر خویشتن | |
| کسی نیست بیآز و بی نام و ننگ | همان آشتی بهتر آید ز جنگ | |
| فرستاده آمد بر پیلتن | زبان پر ز گفتار و دل پر شکن | |
| بدو گفت کای مهتر رزمجوی | چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی | |
| نداری همانا ز خاقان چین | ز کار گذشته بدل هیچ کین | |
| چنو باز گردد تو زو باز گرد | که اکنون سپه را سرآمد نبرد | |
| چو کاموس بر دست تو کشته شد | سر رزمجویان همه گشته شد | |
| چنین داد پاسخ که پیلان و تاج | بنزدیک من باید و تخت عاج | |
| بتاراج ایران نهادست روی | چه باید کنون لابه و گفت و گوی | |
| چو داند که لشکر بجنگ آمدست | شتاب سپاه از درنگ آمدست | |
| فرستاده گفت ای خداوند رخش | بدشت آهوی ناگرفته مبخش | |
| که داند که خود چون بود روزگار | که پیروز برگردد از کارزار | |
| چو بشنید رستم برانگیخت رخش | منم گفت شیراوژن تاجبخش | |
| تنی زورمند و ببازو کمند | چه روز فریبست و هنگام بند | |
| چه خاقان چینی کمند مرا | چه شیر ژیان دست بند مرا | |
| بینداخت آن تابداده کمند | سران سواران همی کرد بند | |
| چو آمد بنزدیک پیل سپید | شد آن شاه چین از روان ناامید | |
| چو از دست رستم رها شد کمند | سر شاه چین اندر آمد ببند | |
| ز پیل اندر آورد و زد بر زمین | ببستند بازوی خاقان چین | |
| پیاده همی راند تا رود شهد | نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد | |
| چنینست رسم سرای فریب | گهی بر فراز و گهی بر نشیب | |
| چنین بود تا بود گردان سپهر | گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر | |
| ازان پس بگرز گران دست برد | بزرگش همان و همان بود خرد | |
| چنان شد در و دشت آوردگاه | که شد تنگ بر مور و بر پشه راه | |
| ز بس کشته و خسته شد جوی خون | یکی بیسر و دیگری سرنگون | |
| چنان بخت تابنده تاریک شد | همانا بشب روز نزدیک شد | |
| برآمد یکی ابر و بادی سیاه | بشد روشنایی ز خورشید و ماه | |
| سر از پای دشمن ندانست باز | بیابان گرفتند و راه دراز | |
| نگه کرد پیران بدان کارزار | چنان تیز برگشتن روزگار | |
| نه منشور و فرتوس و خاقان چین | نه آن نامداران و مردان کین | |
| درفش بزرگان نگونسار دید | بخاک اندرون خستگان خوار دید | |
| بنستیهن گرد و کلباد گفت | که شمشیر و نیزه بباید نهفت | |
| نگونسار کرد آن درفش سیاه | برفتند پویان ببی راه و راه | |
| همه میمنه گیو تاراج کرد | در و دشت چون پر دراج کرد | |
| بجست از چپ لشکر و دست راست | بدان تا بداند که پیران کجاست | |
| چو او را ندیدند گشتند باز | دلیران سوی رستم سرفراز | |
| تبه گشته اسپان جنگی ز کار | همه رنجه و خستهی کارزار | |
| برفتند با کام دل سوی کوه | تهمتن بپیش اندرون با گروه | |
| همه ترگ و جوشن بخون و بخاک | شده غرق و بر گستوان چاک چاک | |
| تن از جنگ خسته دل از رزم شاد | جهان را چنینست ساز و نهاد | |
| پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب | ز کشته نه پیدا فراز از نشیب | |
| چنین تا بشستن نپرداختند | یک از دیگری باز نشناختند | |
| سر و تن بشستند و دل شسته بود | که دشمن ببند گران بسته بود | |
| چنین گفت رستم بایرانیان | که اکنون بباید گشادن میان | |
| بپیش جهاندار پیروزگر | نه گوپال باید نه بند کمر | |
| همه سر بخاک سیه بر نهید | کزین پس همه تاج بر سر نهید | |
| کزین نامدارن یکی نیست کم | که اکنون شدستی دل ما دژم | |
| چنین گفت رستم بگودرز و گیو | بدان نامداران و گردان نیو | |
| چو آگاهی آمد بشاه جهان | بمن باز گفت این سخن در نهان | |
| که توس سپهبد بکوه آمدست | ز پیران و هومان ستوه آمدست | |
| از ایران برفتیم با رای و هوش | برآمد ز پیکار مغزم بجوش | |
| ز بهرام گودرز وز ریونیز | دلم تیر تر گشت برسان شیز | |
| از ایران همی تاختم تیزچنگ | زمانی بجایی نکردم درنگ | |
| چو چشمم برآمد بخاقان چین | بران نامداران و مردان کین | |
| بویژه بکاموس و آن فر و برز | بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز | |
| که بودند هر یک چو کوهی بلند | بزیر اندرون ژنده پیلی نژند | |
| بدل گفتم آمد زمانم بسر | که تا من ببستم بمردی کمر | |
| ازین بیش مردان و زین بیش ساز | ندیدم بجایی بسال دراز | |
| رسیدم بدیوان مازندران | شب تیره و گرزهای گران | |
| ز مردی نپیچید هرگز دلم | نگفتم که از آرزو بگسلم | |
| جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ | دلم گشت یکباره زین کینه تنگ | |
| کنون گر همه پیش یزدان پاک | بغلتیم با درد یک یک بخاک | |
| سزاوار باشد که او داد زور | بلند اختر و بخش کیوان و هور | |
| مبادا که این کار گیرد نشیب | مبادا که آید بما بر نهیب | |
| نگه کن که کارآگهان ناگهان | برند آگهی نزد شاه جهان | |
| بیاراید آن نامور بارگاه | بسر بر نهد خسروانی کلاه | |
| ببخشد فراوان بدرویش چیز | که بر جان او آفرین باد نیز | |
| کنون جامهی رزم بیرون کنید | بسایش آرایش افزون کنید | |
| غم و کام دل بیگمان بگذرد | زمانه دم ما همی بشمرد | |
| همان به که ما جام می بشمریم | بدین چرخ نامهربان ننگریم | |
| سپاس از جهاندار پیروزگر | کزویست مردی و بخت و هنر | |
| کنون می گساریم تا نیمشب | بیاد بزرگان گشاییم لب | |
| سزد گر دل اندر سرای سپنج | نداریم چندین بدرد و برنج | |
| بزرگان برو خواندند آفرین | که بیتو مبادا کلاه و نگین | |
| کسی را که چون پیلتن کهترست | ز گرودن گردان سرش برترست | |
| پسندیده باد این نژاد و گهر | هم آن بوم کو چون تو آرد ببر | |
| تو دانی که با ما چه کردی بمهر | که از جان تو شاد بادا سپهر | |
| همه مرده بودیم و برگشته روز | بتو زنده گشتیم و گیتیفروز | |
| بفرمود تا پیل با تخت عاج | بیارند با طوق زرین و تاج | |
| می خسروانی بیاورد و جام | نخستین ز شاه جهان برد نام | |
| بزد کرنای از بر ژنده پیل | همی رفت آوازشان بر دو میل | |
| چو خرم شد از می رخ پهلوان | برفتند شادان و روشنروان | |
| چو پیراهن شب بدرید ماه | نهاد از بر چرخ پیروزهگاه | |
| طلایه پراگند بر گرد دشت | چو زنگی درنگی شب اندر گذشت | |
| پدید آمد آن خنجر تابناک | بکردار یاقوت شد روی خاک | |
| تبیره برآمد ز پردهسرای | برفتند گردان لشکر ز جای | |
| چنین گفت رستم بگردنکشان | که جایی نیامد ز پیران نشان | |
| بباید شدن سوی آن رزمگاه | بهر سو فرستاد باید سپاه | |
| شد از پیش او بیژن شیر مرد | بجایی کجا بود دشت نبرد | |
| جهان دید پر کشته و خواسته | بهر سو نشستی بیاراسته | |
| پراگنده کشور پر از خسته دید | بخاک اندر افگنده پا بسته دید | |
| ندیدند زنده کسی را بجای | زمین بود و خرگاه و پردهسرای | |
| بنزدیک رستم رسید آگهی | که شد روی کشور ز ترکان تهی | |
| ز ناباکی و خواب ایرانیان | برآشفت رستم چو شیر ژیان | |
| زبان را بدشنام بگشاد و گفت | که کس را خرد نیست با مغز جفت | |
| بدین گونه دشمن میان دو کوه | سپه چون گریزد ز ما همگروه | |
| طلایه نگفتم که بیرون کنید | در و راغ چون دشت و هامون کنید | |
| شما سر بسایش و خوابگاه | سپردید و دشمن بسیچید راه | |
| تنآسان غم و رنجبار آورد | چو رنج آوری گنج بار آورد | |
| چو گویی که روزی تن آسان شوند | ز تیمار ایران هراسان شوند | |
| ازین پس تو پیران و کلباد را | چو هومان و رویین و پولاد را | |
| نگه کن بدین دشت با لشکری | تو در کشوری رستم از کشوری | |
| اگر تاو دارید جنگ آورید | مرا زین سپس کی بچنگ آورید | |
| که پیروز برگشتم از کارزار | تبه شد نکو گشته فرجام کار | |
| برآشفت با توس و شد چون پلنگ | که این جای خوابست گر دشت جنگ | |
| طلایه نگه کن که از خیل کیست | سرآهنگ آن دوده را نام چیست | |
| چو مرد طلایه بیابی بچوب | هم اندر زمان دست و پایش بکوب | |
| ازو چیز بستان و پایش ببند | نگه کن یکی پشت پیلی بلند | |
| بدین سان فرستش بنزدیک شاه | مگر پخته گردد بدان بارگاه | |
| ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج | ز دینار وز افسر و گنج و تاج | |
| نگر تا که دارد ز ایران سپاه | همه یکسره خواسته پیش خواه | |
| ازین هدیهی شاه باید نخست | پس آنگه مرا و ترا بهر جست | |
| بدان دشت بسیار شاهان بدند | همه نامداران گیهان بدند | |
| ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر | همه گنج داران گیرنده شهر | |
| سپهبد بیامد همه گرد کرد | برفتند گردان بدشت نبرد | |
| کمرهای زرین و بیجاده تاج | ز دیبای رومی و از تخت عاج | |
| ز تیر و کمان و ز بر گستوان | ز گوپال وز خنجر هندوان | |
| یکی کوه بد در میان دو کوه | نظاره شده گردش اندر گروه | |
| کمانکش سواری گشادهبری | بتن زورمندی و کنداوری | |
| خدنگی بینداختی چارپر | ازین سو بدان سو نکردی گذر | |
| چو رستم نگه کرد خیره بماند | جهان آفرین را فراوان بخواند | |
| چنین گفت کین روز ناپایدار | گهی بزم سازد گهی کارزار | |
| همی گردد این خواسته زان برین | بنفرین بود گه گهی بفرین | |
| زمانه نماند برام خویش | چنینست تا بود آیین و کیش | |
| یکی گنج ازین سان همی پرورد | یکی دیگر آید کزو برخورد | |
| بران بود کاموس و خاقان چین | که آتش برآرد ز ایران زمین | |
| بدین ژنده پیلان و این خواسته | بدین لشکر و گنج آراسته | |
| به گنج و بانبوه بودند شاد | زمانی ز یزدان نکردند یاد | |
| که چرخ سپهر و زمان آفرید | بسی آشکار و نهان آفرید | |
| ز یزدان شناس و بیزدان سپاس | بدو بگرود مرد نیکیشناس | |
| کزو بودمان زور و فر و هنر | ازو دردمندی و هم زو گهر | |
| سپه بود و هم گنج آباد بود | سگالش همه کار بیداد بود | |
| کنون از بزرگان هر کشوری | گزیده ز هر کشوری مهتری | |
| بدین ژنده پیلان فرستم بشاه | همان تخت زرین و زرین کلاه | |
| همان خواسته بر هیونان مست | فرستم سزاوار چیزی که هست | |
| وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ | درنگی نه والا بود مرد سنگ | |
| کسی کو گنهکار و خونی بود | بکشور بمانی زبونی بود | |
| زمین را بخنجر بشویم ز کین | بدان را نمانم همی بر زمین | |
| بدو گفت گودرز کای نیک رای | تو تا جای ماند بمانی بجای | |
| بکام دل شاد بادی و راد | بدین رزم دادی چو بایست داد | |
| تهمتن فرستادهای را بجست | که با شاه گستاخ باشد نخست | |
| فریبرز کاوس را برگزید | که با شاه نزدیکی او را سزید | |
| چنین گفت کای نیک پی نامدار | هم از تخم شاهی و هم شهریار | |
| هنرمند و با دانش و بانژاد | تو شادان و کاوس شاه از تو شاد | |
| یکی رنج برگیر و ز ایدر برو | ببر نامهی من بر شاه نو | |
| ابا خویشتن بستگان را ببر | هیونان و این خواسته سربسر | |
| همان افسر و یاره و گرز و تاج | همان ژنده پیلان و هم تخت عاج | |
| فریبرز گفت ای هژبر ژیان | منم راه را تنگ بسته میان | |
| دبیر جهاندیده را پیش خواند | سخن هرچ بایست با او براند | |
| بفرمود تا نامهی خسروی | ز عنبر نوشتند بر پهلوی | |
| سرنامه کرد آفرین خدای | کجا هست و باشد همیشه بجای | |
| برازندهی ماه و کیوان و هور | نگارندهی فر و دیهیم و زور | |
| سپهر و زمان و زمین آفرید | روان و خرد داد و دین آفرید | |
| وزو آفرین باد بر شهریار | زمانه مبادا ازو یادگار | |
| رسیدم بفرمان میان دو کوه | سپاه دو کشور شده همگروه | |
| همانا که شمشیرزن سد هزار | ز دشمن فزون بود در کارزار | |
| کشانی و شگنی و چینی و هند | سپاهی ز چین تا بدریای سند | |
| ز کشمیر تا دامن رود شهد | سراپرده و پیل دیدیم و مهد | |
| نترسیدم از دولت شهریار | کزین رزمگاه اندر آید نهار | |
| چهل روز با هم همی جنگ بود | تو گفتی بریشان جهان تنگ بود | |
| همه شهریاران کشور بدند | نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند | |
| میان دو کوه از بر راغ و دشت | ز خون و ز کشته نشاید گذشت | |
| همانا که فرسنگ باشد چهل | پراگنده از خون زمین بود گل | |
| سرانجام ازین دولت دیریاز | سخن گویم این نامه گردد دراز | |
| همه شهریاران که دارند بند | ز پیلان گرفتم بخم کمند | |
| سوی جنگ دارم کنون رای و روی | مگر پیش گرز من آید گروی | |
| زبانها پر از آفرین تو باد | سر چرخ گردان زمین تو باد | |
| چو نامه بمهر اندر آمد بداد | بمهتر فریبرز خسرو نژاد | |
| ابا شاه و پیل و هیونی هزار | ازان رزمگه برنهادند بار | |
| فریبرز کاوس شادان برفت | بنزدیک خسرو بسیچید و تفت | |
| همی رفت با او گو پیلتن | بزرگان و گردان آن انجمن | |
| به پدرود کردن گرفتش کنار | ببارید آب از غم شهریار | |
| وزان جایگه سوی لشکر کشید | چو جعد دو زلف شب آمد پدید | |
| نشستند با آرامش و رود و می | یکی دست رود و دگر دست نی | |
| برفتند هر کس برام خویش | گرفته ببر هر کسی کام خویش | |
| چو خورشید با رنگ دیبای زرد | ستم کرد بر تودهی لاژورد | |
| همانگه ز دهلیز پردهسرای | برآمد خروشیدن کرنای | |
| تهمتن میان تاختن را ببست | بران بارهی تیزتگ برنشست | |
| بفرمود تا توشه برداشتند | همی راه دشوار بگذاشتند | |
| بیابان گرفتند و راه دراز | بیامد چنان لشکری رزمساز | |
| چنین گفت با توس و گودرز و گیو | که ای نامداران و گردان نیو | |
| من این بار چنگ اندر آرم بچنگ | بداندیشگان را شود کار تنگ | |
| که دانست کین چارهگر مرد سند | سپاه آرد از چین و سقلاب و هند | |
| من او را چنان مست و بیهش کنم | تنش خاک گور سیاوش کنم | |
| که از هند و سقلاب و توران و چین | نخوانند ازین پس برو آفرین | |
| بزد کوس وز دشت برخاست گرد | هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد | |
| ازان نامداران پرخاشجوی | بابر اندر آمد یکی گفت و گوی | |
| دو منزل برفتند زان جایگاه | که از کشته بد روی گیتی سیاه | |
| یکی بیشه دیدند و آمد فرود | سیه شد ز لشکر همه دشت و رود | |
| همی بود با رامش و می بدست | یکی شاد و خرم یکی خفته مست | |
| فرستاده آمد ز هر کشوری | ز هر نامداری و هر مهتری | |
| بسی هدیه و ساز و چندی نثار | ببردند نزدیک آن نامدار | |
| چو بگذشت ازین داستان روز چند | ز گردش بیاسود چرخ بلند | |
| کس آمد بر شاه ایران سپاه | که آمد فریبرز کاوس شاه | |
| پذیره شدش شاه کنداوران | ابا بوق و کوس و سپاهی گران | |
| فریبرز نزدیک خسرو رسید | زمین را ببوسید کو را بدید | |
| نگه کرد خسرو بران بستگان | هیونان و پیلان و آن خستگان | |
| عنان را بپیچید و آمد براه | ز سر برگرفت آن کیانی کلاه | |
| فرود آمد و پیش یزدان بخاک | بغلتید و گفت ای جهاندار پاک | |
| ستمکارهای کرد بر من ستم | مرا بیپدر کرد با درد و غم | |
| تو از درد و سختی رهانیدیم | همی تاج را پرورانیدیم | |
| زمین و زمان پیش من بنده شد | جهانی ز گنج من آگنده شد | |
| سپاس از تو دارم نه از انجمن | یکی جان رستم تو مستان ز من | |
| بزد اسپ و زان جایگه بازگشت | بران پیل وان بستگان برگذشت | |
| بسی آفرین کرد بر پهلوان | که او باد شادان و روشنروان | |
| بایوان شد و نامه پاسخ نوشت | بباغ بزرگی درختی بکشت | |
| نخست آفرین کرد بر کردگار | کزو بود روشن دل و بختیار | |
| خداوند ناهید و گردان سپهر | کزویست پرخاش و آرام و مهر | |
| سپهری برین گونه بر پای کرد | شب و روز را گیتی آرای کرد | |
| یکی را چنین تیرهبخت آفرید | یکی را سزاوار تخت آفرید | |
| غم و شادمانی ز یزدان شناس | کزویست هر گونه بر ما سپاس | |
| رسید آنچ دادی بدین بارگاه | اسیران و پیلان و تخت و کلاه | |
| هیونان بسیار و افگندنی | ز پوشیدنی هم ز گستردنی | |
| همه آلت ناز و سورست و بزم | بپیش تو زین سان که آید برزم | |
| مگر آنکسی کش سرآید بپیش | بدین گونه سیر آید از جان خویش | |
| وزان رنج بردن ز توران سپاه | شب و روز بودن بوردگاه | |
| ز کارت خبر بد مرا روز و شب | گشاده نکردم به بیگانه لب | |
| شب و روز بر پیش یزدان پاک | نوان بودم و دل شده چاک چاک |