| خرم آن دل كه سر زلف نگاری دارد |
|
وز پریشاني ايام قراری دارد |
| سنبل و ياسمن و لاله به يك جا جمعند |
|
وقت آن خوش كه چو روی تو بهاری دارد |
| كاش از خون دلم پنجه نگارین ميكرد |
|
از حنا بر كف خود آن كه نگاری دارد |
| چون دلم در پیش افتاد چرا هندوی خال |
|
گر نه با لعل لب او سر و كاری دارد |
| هر كسی گو به غم عشق بتی انس گرفت |
|
نه شگفت است گر از خلق كناری دارد |
| می كشد عشق تو زارم نه به خود می پویم |
|
چه كند اشتر مسكین كه مهاری دارد |
| مگرم دوش خيال تو در آغوش نبود |
|
كه دل امروز دگر نالۀ زاری دارد |
| گاه گاهی به سر خسته گذاری بودش |
|
هر كه در خانۀ خود صید فكاری دارد |
| گو به خاك قدمش عرضه دهد باد صبا |
|
بر سر كوی وی از آن كه گذاری دارد |
| كه ضرو است سگ خویش به همراه برد |
|
شهسواری كه به دل عزم شكاری دارد |
| آتش عشق تو از سینۀ بیدل سر زد |
|
كآهش امروز دگر طرفه شراری دارد |
M rastgar ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۱، ساعت ۱۸:۰۸ (UTC)