دیوان شمس/ساقی من خیزد بیگفت من
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ساقی من خیزد بیگفت من) از مولوی |
' |
ساقی من خیزد بیگفت من آرد آن باده وافر ثمن حاجت نبود که بگویم بیار بشنود آواز دلم بیدهن هست تقاضاگر او لطف او و آن کرم بیحد و خلق حسن ماه برآید تو مگویش برآ بر تو زند نور مگویش بزن ای به گه بزم بهین عیش و نوش وی به گه رزم مهین صف شکن از پی هر گمره نیکو دلیل وز پی محبوس چهای خوش رسن عالم همچون شب و تو همچو ماه تو مثل شمعی و جانها لگن جان مثل ذره بود بیقرار با تو شود ساکن نعم السکن