انوری (غزلیات)/از وصل تو آتش جگر خیزد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (غزلیات) (از وصل تو آتش جگر خیزد) از انوری |
' |
از وصل تو آتش جگر خیزد وز هجر تو نالهی سحر خیزد سرگشتهی عالم هوای تو هر روز ز عالم دگر خیزد دیوانهی زلف و خستهی چشمت هر فردایی ز دی بتر خیزد گویی به هلاک جانت برخیزم برخاسته گیر از این چه برخیزد هنگام قیام خاکپایت را خورشید فلک به فرق سر خیزد مه چون سگ پاسبانت ار خواهی هر لحظه ز آستان در خیزد ما را ز دهان تنگ شیرینت زان چه که به تنگها شکر خیزد کانجا سخن زر به خروارست وانجا سخنت ازین چه برخیزد روی چو زرست انوری را بس وز کیسهی او زر این قدر خیزد