خاقانی (قطعات)/حبذا قصر شمسهی ملکات
| ' | خاقانی (قطعات) (حبذا قصر شمسهی ملکات) از خاقانی |
' |
حبذا قصر شمسهی ملکات کسمان ظل آسمانهی اوست مادر تاجدار کیخسرو بردهی بزم خسروانه اوست قصر بلقیس دهر بین که پری حارس بام بالکانهی اوست صفوة الدین زیبدهی عجم آنک دهر هارون آستانهی اوست شاه جبریل جان مریم نفس که مسیح کرم زمانهی اوست دهم نه زن نبی که به قدر هشت جنت نعیم خانهی اوست حاصل شش جهات هفت اقلیم عشر انعام بیبهانهی اوست این جهان قلزم سخاش گرفت خندق آن جهان کرانهی اوست تا بقا شد کبوتر حرمش نقطهی شین عرش دانهی اوست جاه خاتون عالم است چنانک پر صدا عالم از فسانهی اوست آسمان را دوال گاو زمین از پی شیب تازیانهی اوست شمع بختش جهان چنان افروخت که فک دودی از زبانهی اوست قاصد بخت اوست ماه و نجوم زنگل قاصد روانهی اوست مست خون حسود اوست قضا هم ز قحف سرش چمانهی اوست نسل شروان شهان مهین عقدی است صفوة الدین بهین میانهی اوست باد شروان به فر فرزندش که سعود ابد نشانهی اوست بخت نقش سعادتش بندد بر ششم چرخ کان خزانهی اوست دانهی گوسفند چرخ نگر کاین معانی نشان شانهی اوست بلبل مدح اوست خاقانی هم در شکرش آشیانهی اوست نه فلک در ثنای او بگریخت که فلک بندهی یگانهی اوست جاودان باد کاعتماد جهان همه به عمر جاودانهی اوست زین اشارت که کرد خاقانی سر فراز است بلکه تاجور است پشت خم راست دل به خدمت تو همچو نون والقلم همه کمر است بختم از سرنگونی قلمش چون سخنهای او بلند سر است سیم و شکر فرستم و خجلم که چرا دسترس همین قدر است شعر گفتم به قدر سیم و شکر مختصر عذرخواه مختصر است شکر و سیم پیش همت او از من و شعر شرمسارتر است خود دل و طبع او ز سیم و شکر کان طمغاج و باغ شوشتر است سیم و سنگ است پیش دیدهی آنک هر تراشش ز کلک او گهر است اتصال نجوم خاطر او فیض طبع مرا نویدگر است زین سپس ابروار پاشم جان این قدر فتح باب ماحضر است تا ابد نام او بر افسر عقل مهر بر سیم و نقش بر حجر است