دیوان شمس/گر مینکند لبم بیانت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گر مینکند لبم بیانت) از مولوی |
' |
گر مینکند لبم بیانت سر میگوید به گوش جانت گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهایت تن از تو همیکند کرانه جان بگرفته است در میانت صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت