مثنوی معنوی/خدو انداختن خصم در روی امیر الممنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالممنین علی شمشیر از دست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر اول مثنوی (خدو انداختن خصم در روی امیر الممنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالممنین علی شمشیر از دست) از مولوی |
' |
| از علی آموز اخلاص عمل | شیر حق را دان مطهر از دغل | |
| در غزا بر پهلوانی دست یافت | زود شمشیری بر آورد و شتافت | |
| او خدو انداخت در روی علی | افتخار هر نبی و هر ولی | |
| آن خدو زد بر رخی که روی ماه | سجده آرد پیش او در سجدهگاه | |
| در زمان انداخت شمشیر آن علی | کرد او اندر غزااش کاهلی | |
| گشت حیران آن مبارز زین عمل | وز نمودن عفو و رحمت بیمحل | |
| گفت بر من تیغ تیز افراشتی | از چه افکندی مرا بگذاشتی | |
| آن چه دیدی بهتر از پیکار من | تا شدی تو سست در اشکار من | |
| آن چه دیدی که چنین خشمت نشست | تا چنان برقی نمود و باز جست | |
| آن چه دیدی که مرا زان عکس دید | در دل و جان شعلهای آمد پدید | |
| آن چه دیدی برتر از کون و مکان | که به از جان بود و بخشیدیم جان | |
| در شجاعت شیر ربانیستی | در مروت خود کی داند کیستی | |
| در مروت ابر موسیی بتیه | کمد از وی خوان و نان بیشبیه | |
| ابرها گندم دهد کان را بجهد | پخته و شیرین کند مردم چو شهد | |
| ابر موسی پر رحمت بر گشاد | پخته و شیرین بی زحمت بداد | |
| از برای پختهخواران کرم | رحمتش افراخت در عالم علم | |
| تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا | کم نشد یک روز زان اهل رجا | |
| تا هم ایشان از خسیسی خاستند | گندنا و تره و خس خواستند | |
| امت احمد که هستید از کرام | تا قیامت هست باقی آن طعام | |
| چون ابیت عند ربی فاش شد | یطعم و یسقی کنایت ز آش شد | |
| هیچ بیتاویل این را در پذیر | تا در آید در گلو چون شهد و شیر | |
| زانک تاویلست وا داد عطا | چونک بیند آن حقیقت را خطا | |
| آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست | عقل کل مغزست و عقل جزو پوست | |
| خویش را تاویل کن نه اخبار را | مغز را بد گوی نه گلزار را | |
| ای علی که جمله عقل و دیدهای | شمهای واگو از آنچ دیدهای | |
| تیغ حلمت جان ما را چاک کرد | آب علمت خاک ما را پاک کرد | |
| بازگو دانم که این اسرار هوست | زانک بی شمشیر کشتن کار اوست | |
| صانع بی آلت و بی جارحه | واهب این هدیههای رابحه | |
| صد هزاران می چشاند هوش را | که خبر نبود دو چشم و گوش را | |
| باز گو ای باز عرش خوششکار | تا چه دیدی این زمان از کردگار | |
| چشم تو ادراک غیب آموخته | چشمهای حاضران بر دوخته | |
| آن یکی ماهی همیبیند عیان | وان یکی تاریک میبیند جهان | |
| وان یکی سه ماه میبیند بهم | این سه کس بنشسته یک موضع نعم | |
| چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز | در تو آویزان و از من در گریز | |
| سحر عین است این عجب لطف خفیست | بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست | |
| عالم ار هجده هزارست و فزون | هر نظر را نیست این هجده زبون | |
| راز بگشا ای علی مرتضی | ای پس س القضا حسن القضا | |
| یا تو واگو آنچ عقلت یافتست | یا بگویم آنچ برمن تافتست | |
| از تو بر من تافت چون داری نهان | میفشانی نور چون مه بی زبان | |
| لیک اگر در گفت آید قرص ماه | شب روان را زودتر آرد به راه | |
| از غلط ایمن شوند و از ذهول | بانگ مه غالب شود بر بانگ غول | |
| ماه بی گفتن چو باشد رهنما | چون بگوید شد ضیا اندر ضیا | |
| چون تو بابی آن مدینهی علم را | چون شعاعی آفتاب حلم را | |
| باز باش ای باب بر جویای باب | تا رسد از تو قشور اندر لباب | |
| باز باش ای باب رحمت تا ابد | بارگاه ما له کفوا احد | |
| هر هوا و ذرهای خود منظریست | نا گشاده کی گود کانجا دریست | |
| تا بنگشاید دری را دیدبان | در درون هرگز نجنبد این گمان | |
| چون گشاده شد دری حیران شود | مرغ اومید و طمع پران شود | |
| غافلی ناگه به ویران گنج یافت | سوی هر ویران از آن پس میشتافت | |
| تا ز درویشی نیابی تو گهر | کی گهر جویی ز درویشی دگر | |
| سالها گر ظن دود با پای خویش | نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش | |
| تا ببینی نایدت از غیب بو | غیر بینی هیچ میبینی بگو |