دیوان شمس/فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند) از مولوی |
' |
| فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند | از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند | |
| از آنک عشق نخواهد بجز خرابی کار | از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند | |
| چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش | چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند | |
| که جان عاشق چون تیغ عشق برباید | هزار جان مقدس به شکر آن بنهند | |
| هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانی | تو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند | |
| سرک فروکش و کنج سلامتی بنشین | ز دست کوته ناید هوای سرو بلند | |
| برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر | نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند | |
| چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودن | نشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند | |
| درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوست | چو جمله سوخته شد شاد شین و خوش میخند | |
| و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنون | نبوده است چنو خود به حرمت پیوند | |
| اگر تو گویی دیدم ورا برای خدا | گشای دیده دیگر و این دو را بربند | |
| کز این نظر دو هزاران هزار چون من و تو | به هر دو عالم دایم هلاک و کور شدند | |
| اگر به دیده من غیر آن جمال آید | بکنده باد مرا هر دو دیدهها به کلند | |
| بصیرت همه مردان مرد عاجز شد | کجا رسد به جمال و جلال شاه لوند | |
| دریغ پرده هستی خدای برکندی | چنانک آن در خیبر علی حیدر کند | |
| که تا بدیدی دیده که پنج نوبت او | هزار ساله از آن سو که گفته شد بزنند |