مثنوی معنوی/روان شدن شهزادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر ششم مثنوی (روان شدن شهزادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره) از مولوی |
' |
| عزم ره کردند آن هر سه پسر | سوی املاک پدر رسم سفر | |
| در طواف شهرها و قلعههاش | از پی تدبیر دیوان و معاش | |
| دستبوس شاه کردند و وداع | پس بدیشان گفت آن شاه مطاع | |
| هر کجاتان دل کشد عازم شوید | فی امان الله دست افشان روید | |
| غیر آن یک قلعه نامش هشربا | تنگ آرد بر کلهداران قبا | |
| الله الله زان دز ذات الصور | دور باشید و بترسید از خطر | |
| رو و پشت برجهاش و سقف و پست | جمله تمثال و نگار و صورتست | |
| همچو آن حجرهی زلیخا پر صور | تا کند یوسف بناکامش نظر | |
| چونک یوسف سوی او میننگرید | خانه را پر نقش خود کرد آن مکید | |
| تا به هر سو که نگرد آن خوشعذار | روی او را بیند او بیاختیار | |
| بهر دیدهروشنان یزدان فرد | شش جهت را مظهر آیات کرد | |
| تا بهر حیوان و نامی که نگزند | از ریاض حسن ربانی چرند | |
| بهر این فرمود با آن اسپه او | حیث ولیتم فثم وجهه | |
| از قدحگر در عطش آبی خورید | در درون آب حق را ناظرید | |
| آنک عاشق نیست او در آب در | صورت صورت خود بیند ای صاحببصر | |
| صورت عاشق چو فانی شد درو | پس در آب اکنون کرا بیند بگو | |
| حسن حق بینند اندر روی حور | همچو مه در آب از صنع غیور | |
| غیرتش بر عاشقی و صادقیست | غیرتش بر دیو و بر استور نیست | |
| دیو اگر عاشق شود هم گوی برد | جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد | |
| اسلم الشیطان آنجا شد پدید | که یزیدی شد ز فضلش بایزید | |
| این سخن پایان ندارد ای گروه | هین نگه دارید زان قلعه وجوه | |
| هین مبادا که هوستان ره زند | که فتید اندر شقاوت تا ابد | |
| از خطر پرهیز آمد مفترض | بشنوید از من حدیث بیغرض | |
| در فرج جویی خرد سر تیز به | از کمینگاه بلا پرهیز به | |
| گر نمیگفت این سخن را آن پدر | ور نمیفرمود زان قلعه حذر | |
| خود بدان قلعه نمیشد خیلشان | خود نمیافتاد آن سو میلشان | |
| کان نبد معروف بس مهجور بود | از قلاع و از مناهج دور بود | |
| چون بکرد آن منع دلشان زان مقال | در هوس افتاد و در کوی خیال | |
| رغبتی زین منع در دلشان برست | که بباید سر آن را باز جست | |
| کیست کز ممنوع گردد ممتنع | چونک الانسان حریص ما منع | |
| نهی بر اهل تقی تبغیض شد | نهی بر اهل هوا تحریض شد | |
| پس ازین یغوی به قوما کثیر | هم ازین یهدی به قلبا خبیر | |
| کی رمد از نی حمام آشنا | بل رمد زان نی حمامات هوا | |
| پس بگفتندش که خدمتها کنیم | بر سمعنا و اطعناها تنیم | |
| رو نگردانیم از فرمان تو | کفر باشد غفلت از احسان تو | |
| لیک استثنا و تسبیح خدا | ز اعتماد خود بد از ایشان جدا | |
| ذکر استثنا و حزم ملتوی | گفته شد در ابتدای مثنوی | |
| صد کتاب ار هست جز یک باب نیست | صد جهت را قصد جز محراب نیست | |
| این طرق را مخلصی یک خانه است | این هزاران سنبل از یک دانه است | |
| گونهگونه خوردنیها صد هزار | جمله یک چیزست اندر اعتبار | |
| از یکی چون سیر گشتی تو تمام | سرد شد اندر دلت پنجه طعام | |
| در مجاعت پس تو احول دیدهای | که یکی را صد هزاران دیدهای | |
| گفته بودیم از سقام آن کنیز | وز طبیبان و قصور فهم نیز | |
| کان طبیبان همچو اسپ بیعذار | غافل و بیبهره بودند از سوار | |
| کامشان پر زخم از قرع لگام | سمشان مجروح از تحویل گام | |
| ناشده واقف که نک بر پشت ما | رایض و چستیست استادینما | |
| نیست سرگردانی ما زین لگام | جز ز تصریف سوار دوستکام | |
| ما پی گل سوی بستانها شده | گل نموده آن و آن خاری بده | |
| هیچشان این نی که گویند از خرد | بر گلوی ما کی میکوبد لگد | |
| آن طبیبان آنچنان بندهی سبب | گشتهاند از مکر یزدان محتجب | |
| گر ببندی در صطبلی گاو نر | باز یابی در مقام گاو خر | |
| از خری باشد تغافل خفتهوار | که نجویی تا کیست آن خفیه کار | |
| خود نگفته این مبدل تا کیست | نیست پیدا او مگر افلاکیست | |
| تیر سوی راست پرانیدهای | سوی چپ رفتست تیرت دیدهای | |
| سوی آهویی به صیدی تاختی | خویش را تو صید خوکی ساختی | |
| در پی سودی دویده بهر کبس | نارسیده سود افتاده به حبس | |
| چاهها کنده برای دیگران | خویش را دیده فتاده اندر آن | |
| در سبب چون بیمرادت کرد رب | پس چرا بدظن نگردی در سبب | |
| بس کسی از مکسبی خاقان شده | دیگری زان مکسبه عریان شده | |
| بس کس از عقد زنان قارون شده | بس کس از عقد زنان مدیون شده | |
| پس سبب گردان چو دم خر بود | تکیه بر وی کم کنی بهتر بود | |
| ور سبب گیری نگیری هم دلیر | که بس آفتهاست پنهانش به زیر | |
| سر استثناست این حزم و حذر | زانک خر را بز نماید این قدر | |
| آنک چشمش بست گرچه گربزست | ز احولی اندر دو چشمش خربزست | |
| چون مقلب حق بود ابصار را | که بگرداند دل و افکار را | |
| چاه را تو خانهای بینی لطیف | دام را تو دانهای بینی ظریف | |
| این تفسطط نیست تقلیب خداست | مینماید که حقیقتها کجاست | |
| آنک انکار حقایق میکند | جملگی او بر خیالی میتند | |
| او نمیگوید که حسبان خیال | هم خیالی باشدت چشمی به مال |