مثنوی معنوی/در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحلهای الا من عصم الله
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر ششم مثنوی (در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحلهای الا من عصم الله) از مولوی |
' |
| چون بپیوستی بدان ای زینهار | چند نالی در ندامت زار زار | |
| نام میری و وزیری و شهی | در نهانش مرگ و درد و جاندهی | |
| بنده باش و بر زمین رو چون سمند | چون جنازه نه که بر گردن برند | |
| جمله را حمال خود خواهد کفور | چون سوار مرده آرندش به گور | |
| بر جنازه هر که را بینی به خواب | فارس منصب شود عالی رکاب | |
| زانک آن تابوت بر خلقست بار | بار بر خلقان فکندند این کبار | |
| بار خود بر کس منه بر خویش نه | سروری را کم طلب درویش به | |
| مرکب اعناق مردم را مپا | تا نیاید نقرست اندر دو پا | |
| مرکبی را که آخرش تو ده دهی | که به شهری مانی و ویراندهی | |
| ده دهش اکنون که چون شهرت نمود | تا نباید رخت در ویران گشود | |
| ده دهش اکنون که صد بستانت هست | تا نگردی عاجز و ویرانپرست | |
| گفت پیغامبر که جنت از اله | گر همیخواهی ز کس چیزی مخواه | |
| چون نخواهی من کفیلم مر ترا | جنت الماوی و دیدار خدا | |
| آن صحابی زین کفالت شد عیار | تا یکی روزی که گشته بد سوار | |
| تازیانه از کفش افتاد راست | خود فرو آمد ز کس آنرا نخواست | |
| آنک از دادش نیاید هیچ بد | داند و بیخواهشی خود میدهد | |
| ور به امر حق بخواهی آن رواست | آنچنان خواهش طریق انبیاست | |
| بد نماند چون اشارت کرد دوست | کفر ایمان شد چون کفر از بهر اوست | |
| هر بدی که امر او پیش آورد | آن ز نیکوهای عالم بگذرد | |
| زان صدف گر خسته گردد نیز پوست | ده مده که صد هزاران در دروست | |
| این سخن پایان ندارد بازگرد | سوی شاه و هممزاج بازگرد | |
| باز رو در کان چو زر دهدهی | تا رهد دستان تو از دهدهی | |
| صورتی را چون بدل ره میدهند | از ندامت آخرش ده میدهند | |
| توبه میآرند هم پروانهوار | باز نسیان میکشدشان سوی کار | |
| همچو پروانه ز دور آن نار را | نور دید و بست آن سو بار را | |
| چون بیامد سوخت پرش را گریخت | باز چون طفلان فتاد و ملح ریخت | |
| بار دیگر بر گمان طمع سود | خویش زد بر آتش آن شمع زود | |
| بار دیگر سوخت هم واپس بجست | باز کردش حرص دل ناسی و مست | |
| آن زمان کز سوختن وا میجهد | همچو هندو شمع را ده میدهد | |
| که ای رخت تابان چون ماه شبفروز | وی به صحبت کاذب و مغرورسوز | |
| باز از یادش رود توبه و انین | کاوهن الرحمن کید الکاذبین |