سعدی (غزلیات)/روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی) از سعدی |
' |
| روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی | گفت ار نظری داری ما را به از این بینی | |
| خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشد | چرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی | |
| حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را | تو ماه پری پیکر زیبا و نگارینی | |
| بر بستر هجرانت شاید که نپرسندم | کس سوخته خرمن را گوید به چه غمگینی | |
| بنشین که فغان از ما برخاست در ایامت | بس فتنه که برخیزد هر جا که تو بنشینی | |
| گر بنده خود خوانی افتیم به سلطانی | ور روی بگردانی رفتیم به مسکینی | |
| کس عیب نیارد گفت آن را که تو بپسندی | کس رد نتواند کرد آن را که تو بگزینی | |
| عشق لب شیرینت روزی بکشد سعدی | فرهاد چنین کشتهست آن شوخ به شیرینی |