هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر چهارم مثنوی (حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ) از مولوی |
' |
| آن یکی با دلق آمد از عراق | باز پرسیدند یاران از فراق | |
| گفت آری بد فراق الا سفر | بود بر من بس مبارک مژدهور | |
| که خلیفه داد ده خلعت مرا | که قرینش باد صد مدح و ثنا | |
| شکرها و حمدها بر میشمرد | تا که شکر از حد و اندازه ببرد | |
| پس بگفتندش که احوال نژند | بر دروغ تو گواهی میدهند | |
| تن برهنه سر برهنه سوخته | شکر را دزدیده یا آموخته | |
| کو نشان شکر و حمد میر تو | بر سر و بر پای بی توفیر تو | |
| گر زبانت مدح آن شه میتند | هفت اندامت شکایت میکند | |
| در سخای آن شه و سلطان جود | مر ترا کفشی و شلواری نبود | |
| گفت من ایثار کردم آنچ داد | میر تقصیری نکرد از افتقاد | |
| بستدم جمله عطاها از امیر | بخش کردم بر یتیم و بر فقیر | |
| مال دادم بستدم عمر دراز | در جزا زیرا که بودم پاکباز | |
| پس بگفتندش مبارک مال رفت | چیست اندر باطنت این دود نفت | |
| صد کراهت در درون تو چو خار | کی بود انده نشان ابتشار | |
| کو نشان عشق و ایثار و رضا | گر درستست آنچ گفتی ما مضی | |
| خود گرفتم مال گم شد میل کو | سیل اگر بگذشت جای سیل کو | |
| چشم تو گر بد سیاه و جانفزا | گر نماند او جانفزا ازرق چرا | |
| کو نشان پاکبازی ای ترش | بوی لاف کژ همیآید خمش | |
| صد نشان باشد درون ایثار را | صد علامت هست نیکوکار را | |
| مال در ایثار اگر گردد تلف | در درون صد زندگی آید خلف | |
| در زمین حق زراعت کردنی | تخمهای پاک آنگه دخل نی | |
| گر نروید خوشه از روضات هو | پس چه واسع باشد ارض الله بگو | |
| چونک این ارض فنا بیریع نیست | چون بود ارض الله آن مستوسعیست | |
| این زمین را ریع او خود بیحدست | دانهای را کمترین خود هفصدست | |
| حمد گفتی کو نشان حامدون | نه برونت هست اثر نه اندرون | |
| حمد عارف مر خدا را راستست | که گواه حمد او شد پا و دست | |
| از چه تاریک جسمش بر کشید | وز تک زندان دنیااش خرید | |
| اطلس تقوی و نور متلف | آیت حمدست او را بر کتف | |
| وا رهیده از جهان عاریه | ساکن گلزار و عین جاریه | |
| بر سریر سر عالیهمتش | مجلس و جا و مقام و رتبتش | |
| مقعد صدقی که صدیقان درو | جمله سر سبزند و شاد و تازهرو | |
| حمدشان چون حمد گلشن از بهار | صد نشانی دارد و صد گیر و دار | |
| بر بهارش چشمه و نخل و گیاه | وآن گلستان و نگارستان گواه | |
| شاهد شاهد هزاران هر طرف | در گواهی همچو گوهر بر صدف | |
| بوی سر بد بیاید از دمت | وز سر و رو تابد ای لافی غمت | |
| بوشناسانند حاذق در مصاف | تو به جلدی های هو کم کن گزاف | |
| تو ملاف از مشک کان بوی پیاز | از دم تو میکند مکشوف راز | |
| گلشکر خوردم همیگویی و بوی | میزند از سیر که یافه مگوی | |
| هست دل مانندهی خانهی کلان | خانهی دل را نهان همسایگان | |
| از شکاف روزن و دیوارها | مطلع گردند بر اسرار ما | |
| از شکافی که ندارد هیچ وهم | صاحب خانه و ندارد هیچ سهم | |
| از نبی بر خوان که دیو و قوم او | میبرند از حال انسی خفیه بو | |
| از رهی که انس از آن آگاه نیست | زانک زین محسوس و زین اشباه نیست | |
| در میان ناقدان زرقی متن | با محک ای قلب دون لافی مزن | |
| مر محک را ره بود در نقد و قلب | که خدایش کرد امیر جسم و قلب | |
| چون شیاطین با غلیظیهای خویش | واقفاند از سر ما و فکر و کیش | |
| مسلکی دارند دزدیده درون | ما ز دزدیهای ایشان سرنگون | |
| دم به دم خبط و زیانی میکنند | صاحب نقب و شکاف روزنند | |
| پس چرا جانهای روشن در جهان | بیخبر باشند از حال نهان | |
| در سرایت کمتر از دیوان شدند | روحها که خیمه بر گردون زدند | |
| دیو دزدانه سوی گردون رود | از شهاب محرق او مطعون شود | |
| سرنگون از چرخ زیر افتد چنان | که شقی در جنگ از زخم سنان | |
| آن ز رشک روحهای دلپسند | از فلکشان سرنگون میافکنند | |
| تو اگر شلی و لنگ و کور و کر | این گمان بر روحهای مه مبر | |
| شرم دار و لاف کم زن جان مکن | که بسی جاسوس هست آن سوی تن |